تقصير از پدر نبود
جرينگ جرينگ اين سكه هاي لا مصب
هر چشمي را خيره مي كند
حسابهاي جاري
حسابهاي بي حساب
و فرزندان خم شده اي كه
بي نگاه به شرم فردوسي ميدانش را دور مي زنند
روي پدر را سفيد گذاشته اند
سلطان حق داشت
به شاهنامه لبخند نزند
كه سكوت عصر پسامدرن را پيش بيني مي كرد
و خوب مي دانست
فردوسي را تمام كلينيك ها جواب مي كنند
و رودكي عيالوار مي شود
تقصير از پدر نبود........
تقصير از پدر نبود......
موضوع :
| +| نوشته شده در ::یکشنبه نوزدهم خرداد 1387:: و ساعت ::8:16::
توسط ::محمدرضا رستم پور:: |:: ::
ماهی ها بیرون پریده اند
تا برای عطر آمدنت پروانه شوند
من
لحظه ی تحویل سال را
تا دیدن دوباره ی تو پشت در گذاشته ام
ودیدن دوباره ی تو
به وقت گل نی تنظیم شده است
بیچاره ماهی ها،
بیچاره من،
بیچاره این سال
که هیچکس تحویلش نمی گیرد
موضوع :
| +| نوشته شده در ::سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387:: و ساعت ::10:51::
توسط ::محمدرضا رستم پور:: |:: ::
گلوله ها
خيره به آسمان!.......
پرنده شدنم را
پيش از خودم حدس زده اند.
موضوع :
| +| نوشته شده در ::شنبه بیست و هفتم بهمن 1386:: و ساعت ::14:4::
توسط ::محمدرضا رستم پور:: |:: ::
v
روح برفي
يه چيزي از تو چشام داره فواره مي زنه
اشك نيست ، اشك نمي تونه چشمو از جا بكنه
يه چيزي اره شده فكرمو داره مي بره
موريانه شده و روحمو داره مي خوره
يه چيزي ديونه وار مشت مي زنه توي سرم
يه چيزي كه نمي زاره تو رو از ياد ببرم
تكه تكه شدن روحمو دارم مي بينم
اوج فواره ي اندوهمو دارم مي بينم
آره اين تب توئه كه داره آبم مي كنه
متلاشيم مي كنه ، خوردو خرابم مي كنه
بزا فواره بشه اندوه دوري از چشات
بزا دنيا بدونه چه جوري آب شدم به پات
واسه روح برفي من نگران نباش عزيز
تشنه ي قهوه ي گرم چشمتم بريز...بريز
واسه من چيزي نمونده نگران من نباش
شعله شعله چشمتو رو تن برفي ام بپاش
دست من تو دست تو خيلي تماشايي مي شه!
عاشقانه آب شدن صحنه ي زيبايي مي شه!
........................................
كاش مي شد بخار نشم..... كه از از بالا ببينمت......
كاش مي شد همين حالا ،
همين حالاببينمت
موضوع :
| +| نوشته شده در ::سه شنبه سیزدهم آذر 1386:: و ساعت ::10:22::
توسط ::محمدرضا رستم پور:: |:: ::
نا گهان آينه اي شكست!........
مرگ اين روزها خيلي عادي است ، عادي تر از آنچه كه فكر مي كنيم. هر لحظه بايد منتظر خبر رفتن عزيز ديگري باشيم و هر لحظه آماده باش چشم ها براي گريه و دلها براي اندوه!مرگ قيصر امين پور نيز يكي از آن ناگهان ها بود كه منتظرش بودم مي دانستم خيلي وقت است كه با رفتن كنار آمده .صبح پيامي از ظاهر سارايي دريافت مي كنم : در گذشت كسي كه اول اسمش آخر نام عشق بود تسليت باد . گيج مي شوم آنقدر كه دم دست ترين وازه ها را انتخاب مي كنم و مي پرسم قيصر مرد؟و جواب مي دهند : نمرد به ابديت پيوست!حالا ديگر باورم شده، يكي از همكاران اداري كه شاعر هم نيست با شنيدن اين خبر صداي قرآن كامپيوترش را بلند مي كند و به احترام قيصر شعر ايران به قرآن گوش مي كند اينجاست كه خوشحال مي شوم از زنده بودن قيصر از اين كه در دل مردم جاگرفته و همه از رفتنش اندوهگين شده اند از اينكه قيصر با شعر هاي ماندگارش هرگز نمي ميرد .آخرين باري كه در دفتر شعر جوان ديدمش خيلي لبخند مي زد و لطيفه مي گفت و مي خنديد و طنز تلخي هم در كلامش موج مي زد اما انگار خودش هم مي دانست كه دارد مي رود و اين طنز و طنازي براي بي خيال شدن اين همه اندوه درون است. و آخرين شعر زيبايي كه از ش خواندم رباعي زيبا و نو آور
ديشب باران قرار با پنجره داشت
روبوسي آبدار با پنجره داشت
چك چك چك ....چكار با پنجره داشت
و همين ديروز بود كه جليل صفر بيگي برايم از شعر هاي قيصر مي خواند و من هي تاكيد مي كردم كه جليل جان اون رباعي ديشب باران...... رو بخوان انگار هر چي اين شعر را مي شنيدم و مي خواندم سير نمي شد م انگار به جليل هم يك جوري الهام شده بود كه شعر هاي قيصر را براي ديگران بخواند و حالا براي گريه كردن بهانه ا ي محكم تر ازقيصر نمي بينم اگر چه معتقدم قيصر تازه دارد زندگي را آغاز مي كند و در دل مردم امانتدارش پردوام تر مي شود.پروازش را از خاطر نبريم و يادش گرامي باد.
موضوع :
| +| نوشته شده در ::سه شنبه هشتم آبان 1386:: و ساعت ::9:53::
توسط ::محمدرضا رستم پور:: |:: ::
سه شعر کوتاه
۱
با بالهاي مقوايي
بر اوج گرفتنم مي بالم
اما اين نخ.....
آه اين نخ........
روياي پرنده شدنم را
به زمين گره زده است
۲
هرلحظه
زيبايي تازه تري رو مي كند
اما... لو نمي دهد
تو چقدر دوستم داري
مي ترسد بميرم
زندگي دلسوز
موضوع :
| +| نوشته شده در ::دوشنبه شانزدهم مهر 1386:: و ساعت ::8:5::
توسط ::محمدرضا رستم پور:: |:: ::
نگاه ملتمس مرد كبريت فروش
خواهش زني با جورابهاي در دست،
دست دراز پير زن
و
بوق به موقع پاژرويي كه از مرگ نجاتم مي دهد
اينها را كنار هم بگذار
مي تواني شعري بسازي
شاعر!
نام من محمد رضاس منو ايوب صدا نزن
ديگه طاقت ندارم خدا ، تو رو خدا نزن
حالا كه آخر تلخيامونه خدايي كن
ديگه دس به قسمت شيرين ماجرا نزن
هفت پشتم به ايوب نمي رسه با ور بكن
اين شناسنا مه رو مي بيني تو اين دستا؟، نزن
به پرنده هاي اندوهت بگو دس بكشن
روسپاه دلخوشيم ديگه از اين سنگا نزن
پشت سر لشكر اندوه رو به رو شط سقو ط
خيلي دستام خاليه حرفي به جز عصا نزن
روحم از نعره ي ابليس داره كم كم تا مي شه
با من قاطي خاك حرف فرشته ها نزن
من خودم همين جوري تحملم سر اومد
تو ديگه شيطانتو واسه م فرشته جا نزن
موضوع :
| +| نوشته شده در ::پنجشنبه چهارم مرداد 1386:: و ساعت ::7:58::
توسط ::محمدرضا رستم پور:: |:: ::
خداوند
ايوب صدايم مي زند
من
شناسنامه ام را بالا گرفته ام
كه نامم محمد رضا ست
و سالهاست
كه حرف هيچكدام
در گوش ديگري كارساز نيست.
موضوع :
| +| نوشته شده در ::پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386:: و ساعت ::12:43::
توسط ::محمدرضا رستم پور:: |::
v نشاني
خونه ي خدا كدوم وره›
از اين وره
از اون وره
كي بلده نشونيشو
منو تا خونه ش ببره
مي گن بزرگه اون خونه
هر درش هم هزا ردره
ديدن این صاحب خونه
راس راسي خيلي محشره
راسته به دوستا ي خودش
خيلي خيلي سخت مي گيره؟
راسته دل عاشقاشو ريالي هم نمي خره؟
واسه اونا كه عاشق و دوست دارشن
تو راهشن تو كارشن
همه ش غم و درد سره؟!
واسه اون شاخه ي جوون
كه پنجه هاشو مي گيره
تا آسمونو بگيره
خودش يه عالم تبره؟!
كدوم وره كدوم وره
از اين وره از اون وره
مي خوام برم در خونه ش
اون خونه ي پر پنجره
اون خونه كه
مي شه جواب هر سئوالي رو گرفت
اون خونه كه كه هرچي به صاحبش بگي
زود نمي گه بگيرينش اين كافره!
شما كه روزه مي گيرين
هر جور نمازو بلدين
اون خونه رو نشون بدين
از اين وره از اون وره؟!
كدوم وره؟
مي خوام باهاش حرف بزنم
گلايه ها رو روكنم
رو شونه هاش گريه كنم
گلايه كار مردا نيس؟!
گريه براي مرد بده؟!
خوب كدومه بد كدومه
بايد بهش زد و گذشت
اين ديگه سيم آخره!
چيزي ندارم ببازم
با بد و خوبش بسازم
فرشته هاشو نمي خوام
بريز بپاشو نمي خوام
فقط مي خوام ببينمش
مثل يه سيب بچينمش
مثل يه گل بوش بكشم
عاشق عطر تنشم
نه دنبال رد صداش
نه پي پيراهنشم
رد دعا مال شما
نذر و شفا مال شما
من خود خونه شو مي خوام
گريه روشونه شو مي خوام
كدوم وره كدوم وره
از اين وره از اون وره
نه مشهدي نه حاجي ام
حلاجي حلاجي ام!
هيچكي نشونيشو نگفت
حرفامو هيچكس نشنفت
هر جور نشوني رو دادن
هيچكي نگفت
توي رگ گردنمه
تو گريه هاي مادرم
تو خنده هاي دخترم
توي چشاي زنمه
نشو نيايي كه دادن
هريك يه جوري اشتباس
نشوني كه چي عرض كنم
دروغ قاطي شده با راس
نه! من اينا رو نمي خوام
اين دروغا رو نمي خوام
من خود خونه شو مي خوام
گريه رو شونه شو مي خوام
كدوم وره كدوم وره؟!
كدوم ورو ول بكنين
بزارين اين دل بپره
نترسونين
نگين بهش كه كافره
بزارينش
نگين بهش كه كافره
معروفه يا كه منكره
از اين وري بايد بره
از اون وري بايد بره
بزارين اين دل بپره
بزارين اين دل بپره!
موضوع :
| +| نوشته شده در ::دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386:: و ساعت ::11:56::
توسط ::محمدرضا رستم پور:: |::

