![]() |
![]() |
|
| ادبی |
|
خدا حافظ سردبیر روزهای پر لبخند ماشا الله رشنوادی سردبیر با تجربه ی پیک ایلام درگذشت خبر حالا دیگر تازه نیست یک هفته از رفتن این پیرمرد مهربان می گذرد اما این ویژگی مردان بزرگ است که با مرگشان دوباره در میان مردم متولد می شوند و صحبت ها در باره شان زیاد می شود ماشاالله اختلاف سنی زیادی با من داشت اما در مدت ۱۴ سالی که در کنارش بودم بسیار به هم انس گرفتیم اوایل فقط برایم یک سردبیر بود که هفته ای یک بار می دیدمش اما بعد در ذهنم به عنوان یک شخصیت علاقه مند و مشتاق فرهنگ و ادبیات استان ایلام جا افتاد و بعد به یک دوست مهربان تبدیل شد دوستی کا دوستی اش را تا آخرین روزهای زندگی اش با لبخند و مهربانی زیباتر می کرد دوستی ما تا آنجا اوج گکرفته بود که هرکس سردبیر مطلبش را رد می کرد برای میانجی گری به سراغ من می آمد و می دانتند که روی مرا زمین نمی اندازد و تنها من می دانستم که این پیر مرد چه روح بزرگ و مهربانی دارد همه می گفتند تو رمز دوستی با او را خوب به دست آورده ای و رمز دوستی با ما شا الله فقط صداقت بود همین ! هر کسی با او خالصانه و صادقانه برخورد می کرد در نظرش دوست داشتنی می شد خیلی به من احترام می گذاشت و با لبخندها و مهربانی های صادقانه ش شاعران مهمان صفحه شعر را قدر می دانست و ارج می نهاد که اگر این مهربانی ها نبود رنگین کمان خیلی وقت پیش از نفس می افتاد خاطرات زیادی از این سردبیر قدرتمند دارم که شاید یک روزی به قلم بسپارمشان اما فعلن همین را عرض کنم که هفته نامه پیک ایلام در شماره ی آینده اش می خواهد به پاس زحمات فرهنگی این عزیز ویژه نامه ای از زندگی فرهنگی اش را به چاپ برساند برای همین از دوستانی که مطلبی خاطره ای شعری دارند دعوت می کنم به ایمیل خودم ارسال کنند یا به دفتر هفته نامه تحویل دهند اینهم فاکس هفته نامه برای دوستانی که امکان ایمیل ندارند. ۰۸۴۱-۳۳۵۰۰۲۸ |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم دی ۱۳۸۷ساعت 21:0 توسط محمدرضا رستم پور |
|
|
اين غزل رو در مجموعه ي« از زبان زخم ها» نياوردم مال خيلي وقت پيشه امروز كه مرورش مي كردم ديدم بد نيست يادي ازش داشته باشم.
نمانده تاب نرفتن به شوق ماندنمان كه خواب مانده خداي به هم رساندنمان هوا گرفته و مكر رقيب تيز شده ست و دوست تيزتر از آن براي راندنمان چقدر عاشق اين بام بود ه ايم .....اما چه سنگ ها كه بلندند بر پراندنمان نبوده بي خبر از روح كال فرور دين ولي چقدر عجولانه مي تكاندنمان چنين شتاب نكن ناخدا كه هر فانوس علامتي است براي به گل نشاندنمان مرا ببخش اگر قول هلهله دادم كه عزم فاصله جزم است بر رماندنمان هزار بارفلك سنگ زد به ساغر ها چه خنده دار شده شو ق «گل فشاندنمان»
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم دی ۱۳۸۷ساعت 8:32 توسط محمدرضا رستم پور |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نویسندگان |
|
محمدرضا رستم پور محمد رضا رستم پور |
|
RSS
|