ادبی

https://www.instagram.com/mohamadreza_rostampoor/

اینستاگرام

t.me/dokernest

تلگرام

 

درود دوستان عزیز و دوست داشتنی سال های وبلاگ

بعد از چند سال دو باره سرزدن به این فضا حال مرا دگرگون کرد.

اینجا چه دوستان نازنینی دارم.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم تیر ۱۳۹۹ساعت 12:22  توسط محمدرضا رستم پور | 

https://www.instagram.com/mohamadreza_rostampoor/

اینستاگرام

t.me/dokernest

تلگرام

 

درود دوستان عزیز و دوست داشتنی سال های وبلاگ

بعد از چند سال دو باره سرزدن به این فضا حال مرا دگرگون کرد.

اینجا چه دوستان نازنینی دارم.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم تیر ۱۳۹۹ساعت 12:22  توسط محمدرضا رستم پور | 

https://www.instagram.com/mohamadreza_rostampoor/

اینستاگرام

t.me/dokernest

تلگرام

 

درود دوستان عزیز و دوست داشتنی سال های وبلاگ

بعد از چند سال دو باره سرزدن به این فضا حال مرا دگرگون کرد.

اینجا چه دوستان نازنینی دارم.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم تیر ۱۳۹۹ساعت 12:22  توسط محمدرضا رستم پور | 

 

 

خوانش شعری از محمدرضا رستم‌پور؛

دور شدن از محتوا گرایی

حمیدرضا شکارسری

- «خروش ما مثل دست‌هایمان / به جایی نمی‌رسید / از شرم آب شدیم / و دو رودخانه سوگوار نام گرفتیم»*

شعر حتی با موضوع حادثه عظیم و دردآوری چون عاشورا، برای آن که تأثیرگذار باشد، باید بدیع و نوآور باشد. شعر بدون بداعت و نوآوری نمی‌تواند مخاطب جدی ادبیات امروز را راضی نماید.

بداعت و نوآوری به شعر ارزش متنی می‌بخشد و این ارزش را به ارزش فرامتنی آن اضافه می‌کند.

«محمدرضا رستم‌پور» بداعت شعر عاشورایی خود را در تازگی زاویه دید جست‌وجو کرده است. شگردی که در شعر نو عاشورایی با چند شعر از مجموعه شعر «گنجشک و جبرئیل» مرحوم «حسن حسینی» جان گرفت.

اگر «حسینی» از منظر نی خیزران به صحنه ای از صحنه های حادثه کربلا نظر می‌اندازد، «رستم‌پور» از منظر دجله و فرات به این حادثه نگاه می‌کند.

به کارگیری تشخیص در این حوزه، زوایای نامکشوفی از عاشورا را آشکار می‌سازد، زوایایی که به دلیل ماهیت راوی خواه ناخواه تجربه نشده‌اند و مخاطب با تجربه آنها احساس هیجان و لذت می‌کند.

این تمهید شاعرانه شعر را در گذاری شخصیت پردازانه به سمت عینیت و جزئی نگری پیش می برد و همین امر کار را از معناگرایی ومحتواگرایی شعارگونه دور می‌کند و به تصویرگرایی متمایل می‌سازد.

صناعت این شعر و شعرهای عاشورایی از این دست، گروه مخاطبان اثر را محدود می‌کند، چراکه این شعر با این شکل نه سوگ محض است و نه حماسی. نه عارفانه است نه حتی روایتگر عاشورا. بلکه دارای درخششی ساختاری است و علاوه بر لذت معنا شناختی، لذتی از جنس زیباشناختی هم به مخاطب جدی ادبیات هدیه می‌کند.

* ضیافت زخم- محمدرضا رستم‌پور- نشر شاملو- 1391- صفحه18

 

و چند کار دیگر از  مجموعه ضیافت زخم

 

...نوشتند یک ظهر داغ

داغ!

من اما آن روز

تب کرده بودم

تب...

 -----------

به هيچ چيز فكر نمي كردم

حتي به ننگي

كه دركمين نامم بود

من فقط

عاشق بودم

آنقدر كه دوست داشتم

اولين تيري باشم

كه بر گلویش بوسه مي زنم

-------------------

سياهي ام به كار نمي آمد

فقط توانستم

سراسر سكوت شوم

سكوت...

كه صداي پاي اسيران

به گوش جهان برسد

 

---------

دستی نمانده بود

که حرف از رسیدن باشد

گلویی نبود

که سر بکشم

وگرنه با هزار زخم  نیز

می توانستم

همچنان  مشک  باقی بمانم

 

----------------

نباید می گذاشتم

به دست باد بیفتند

وگر نه

واژه های شرمسار

منتشر می شدند

من

اولین خیمه ای بودم

که با نامه هایی در بغل

خودم را به آتش کشیدم

 

--------------

میان خواستن و رسیدن

چقدر فاصله هست…

می خواستم

طولانی ترین نمازی باشم

که بر لب های آدم جاری شده است

 

---------------------

هر سفر

از کنار این صحرا که رد می شوم

شفاف تر می شوم

نا امید نیستم

همیشه زائری پیدا می شود

که شیشه ی شفاف یک اتوبوس را جدی بگیرد

 

------------------------

قرن

روي نيمكت هر عددي كه بنشيند

هنوز

صداي هيچ هواپيمايي نتوانسته

ناله ي اسب هاي بي سوار را بپوشاند

 

-----------------------

سالي

چهل بار

زمين را غسل مي دهند

هفتاد و دو سوشيانت

 

----------

جهاني  به هم مي خورد

از صداي هماهنگ هفتاد و دو ناقوس

در چهل مرتبه

با اين همه

هر سال

تنها خواب چند نفر به هم مي ريزد

 

-------------------

باران اگر

چند قدم به عقب بر می گشت

آفتاب اگر

دو قدم جلوتر می رفت

آن روز

همه ی زیبایی به هم می خورد

 

---------------

فقط مشک نیست

تابستان داغ نیست

که تو را به قطار پری روز

می رساند

گاهی وسط زمستان

جدال برف پاک کن و باران...

 

---------------

سوريه

تركيه

عراق...

اگرمي  توانست جهان را دور مي زد..

بلندترين راوي تشنگي است

اين رود

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان ۱۳۹۲ساعت 9:29  توسط محمدرضا رستم پور | 

  یه سلام بهاری به تمام کسانی که به این وبلاگ سر می زنن در اولین فرصت به لطف دوستان عزیزم حتمن پاسخ می دم/ سال جدید با موفقیت برای من آغاز شد و در جشنواره برترین های فرهنگ و هنر استان ایلام در بخش شعر عنوان شاعر برتر را به دست آوردم امیدوارم برای همه ی شما عزیزانم نیز همینطور باشه و سال پرباری پیش رو داشته باشید یه شعر کوتاه کوردی تقدیم همه ی دوستانم

وا وت :

له رزیگ

گول وت:

ره قسم...

ترجمه

باد :

می لرزد

گل:

می رقصم

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین ۱۳۹۲ساعت 9:17  توسط محمدرضا رستم پور | 

يك شعر كوردي عاشورايي

مه‌رگ ئێ‌جووره ئه‌زيزه

 ئه‌وه  قاسم  يه  حسه‌ێنه،  وه‌يش  ئه‌بولفه‌زل  ئه‌باسه

سه‌ر  سه‌ردار  فرووشن،  هه‌ر  سه‌رێ  نرخێ  جگاسه

يه  چ  بازار  خراوێگ،  يه  چ  بازار  گه‌نێگه

يه  چ  بازارێگه،  كالاێ  سه‌ر  خاسه‌ێل  خوداسه!

نه  ره‌سوولێ  ما  وه  هۊرێ،  نه  ئه‌ميره‌لموئمنييێ

ده‌ێ  زه‌مين  كه‌ڕ  كووره،  ده‌ێ  زه‌مانه‌ێ  بێ‌هه‌واسه!

سه‌ر  خاسه‌ێل  خودا  وه  نام  ئه‌دڵ  و  داد  بووڕن

شاهد  ئێ  ئه‌دڵتانه  خاك  سوورِ  كه‌ربه‌لاسه

بۊشنه  گوڵ  په‌ل  نه‌وه‌شنێگ،  بۊشنه  دار  نه‌كه‌ێ  سه‌وز

په‌ل  وه  په‌ل  حوكم  يه‌زيده،  حوكم  تێشگ،  حوكم  داسه

شه‌رم  سه‌ر  تا  پاێ  فورات  و  ده‌م  دۊرياگ  دجله

دي  ئه‌ڕا  ئۊشي  خودايا،  خه‌وه‌ر  ئێ  خه‌مه  راسه

له‌شێان  بێ‌سه‌ر  بۊ  ئمان  چوارده‌  قه‌رنه  ك  هه‌سێان

مه‌رگ  ئێ‌جووره  ئه‌زيزه،  زندگي  ئێ  چنه  خاسه

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان ۱۳۹۱ساعت 13:29  توسط محمدرضا رستم پور | 

غزلی برای امام رضا «ع»

نه شعله ور شدن چشم ها نجاتم داد

نه این دل پر از ادعا نجاتم داد

نه دود بود نه بطری در این جزیره ی دور...

که ناخدای نگاه شما نجاتم داد

زمین سراسر شوق شده است و منتظر است

که من بگویم امام رضا نجاتم داد

مراکشاند به دنبال رد پای خدا

و رفتن از پی این رد پا نجاتم داد

نفس کم آوردم بین خیل آدم ها

و ارتفاع بلند دعا نجاتم داد

دوازده پله در من به آسمان رفتند

و عاقبت یکی از پله ها نجاتم داد

بهانه ای شد هر روز یاد او باشم

چه حیف شد که از این ماجرا نجاتم داد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر ۱۳۹۱ساعت 18:48  توسط محمدرضا رستم پور | 
 

گزارشی از پرفروش ترین کتاب های شعر ایرانی را بخوانید

شعر کردی امروز شعر زندگی امروز است

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۱ساعت 13:1  توسط محمدرضا رستم پور | 
 

در متن گرد و غبار ایلام

وز وز وز وز خه ره نگه زم

ئیره گشتی خاک و توزه

دی خوه ت زانی چونه  وه زم

وز وز وز وز بال نه یرم

بالیش ئه ر بوگ حال نه یرم

خه ره نگه ز  ئیلامم

گیان قیل و قال نه یرم

وز وز وز وز...

ول که کوره !

کی حوسله ی وز وز دیریگ

توز هات و ئه تر گول دزی

خودا ئیره چه دز دیریگ

خودا ئیره چه دز دیریگ!

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد ۱۳۹۱ساعت 9:49  توسط محمدرضا رستم پور | 

 با تبريك روز مادر /يك شعر كودكانه تقديم به اين روز

 *  شعر كودك

مادر بزرگم

كمي غميگينه

اين روزها كمتر

با ما مي شينه

هفته اي يكبار

بيشتر نمي شه

منو ببوسه

منو ببينه

مادر بزرگم

مثل يه ماهه

من نمي دونم

چرا اين روزها

ماه من توي

آسايشگاهه

«از مجموعه در دست چاپ مادر بزرگ برفي»

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 10:5  توسط محمدرضا رستم پور | 

 

هر عابر

امیدی است

که قدم زنان دور می شود

مرد نامرئی است

کارگر جوان...

 

حضور شاعران جوان کُرد و رویش جوانه های امید

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن ۱۳۹۰ساعت 21:25  توسط محمدرضا رستم پور | 

 

چاپ دوم «نام دیگر نیامدن»

 

هم زمان با  افتتاح نمایشگاه بین المللی کتاب تهران

 

 از طرف  دفتر شعر جوان منتشر شد.

 

این کتاب در غرفه ی همین دفتر عر ضه می شود

 

 شعری از این مجموعه

گلوله ها

خیره به آسمان!

پرنده شدنم را

پیش از خودم حدس زده اند

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 22:32  توسط محمدرضا رستم پور | 

 

لانه ویز منتشر شد


شعر های کوردی   محمد رضا رستم پور

 

 

بالاخره منتشر شد دو سه تا ناشر عوض کرد تو خیلی  جاها قول به زودی چاپ می شودشو دادم اما  کار فنی کتاب مثل واژه نامه و صفحه آرایی و تنظیم و دنبال یک ناشر خوب بودن و  و سواس خودم در باره ی انتخاب شعر ها و اضاقه کردن و کم کردن و ....تجربه های تازه و همه ی این ها دست به دست هم دادند تا بعد از یک سال بالاخزه لانه ویز از طرف نشر گوتار به بازار بیاید .لانه ویز در کردی ایلامی به پرنده ای می گویند که آشیانه اش خراب شده نه در زمین قرار دارد نه در آسمان  - گیج است و حیران و بی مقصد - در این کتاب  اما با توجه به مفهوم کلی شعر ها به مفهوم انسان معلق آمده است که اگر بخواهم برای واژه ی لانه ویز مفهوم فارسی پیدا کنم  هیچ چیزی را بهتر از انسان معلق نمی یابم  در طول یک هفته ای که از چاپ در آمده با وجود اینکه اطلاع رسانی کاملش  هنوز شروع نشده  خوشبختانه از استقبال و فروش خوبی برخوردار بوده . در ابتدا شعر های کلاسیک و تابع کامل عروض را در این مجموعه می خوانید بعد بخش دوم به  شعر هایی می رسید که برای اولین بار وزن تازه ای را با تلفیق عروض و هجا تجربه کرده هم عروض را شکسته و هم هجا را و در عین حال از امکانات هر دو استفاده شده   پس از آن شعر هایی می خوانید با وزن ریتمیک و استفاده از اوزان فولکلور کردی اما مفهوم و محتوایی مدرن و در پایان نیز شعر های سپید را می خوانیددر مجموع برگزیده ای از کارهای رستم پور را به زبان کردی ایلامی از سال۷۳ تا مهر ۸۹ را  در این کتاب می خوانید.امیدوارم لانه ویز بتواند  مورد توجه شما عزیزان قرار بگیرد.ازظاهر سارایی و کامران محمد رحیمی به خاطر یاری صمیمانه و بی منتشان در راستای چاپ این مجموعه سپاسگزارم.

 

 سه شعر تازه از من در وازنا

دو شعر دیگر از من در وازنا

معرفی لانه ویز در سایت بلوط

معرفی لانه ویز در خبر گزاری کتاب

در باره ی لانه ویز در خبر گزاری فارس

معرفی لانه ویز در فرهیختگان

 خبر رو نمایی لانه ویز در شفق

گزارش رونمایی لانه ویز در روزنامه اطلاعات

 گزارش سایت حوزه از رونمایی لانه ویز

گزارش هفته نامه پیک ایلام در باره ی لانه ویز

گزارش هفته نامه شکوه ازادی از لانه ویز

گزارش هفته نامه صبح ایلام از رونمایی لانه ویز

گزارش هفته نامه ایلام فردا از رونمایی لانه ویز

گزارش هفته نامه راه فردا از لانه ویز

 گزارش رونمایی لانه ویز در سایت بلوط

نقد لانه ویز در وبلاگ علیرضا نوری

گزارش رونمایی لانه ویز در سایت آنات

 

لانه ویز تنها در یک کتاب  فروشی عرضه می شود

ایلام-خیابان ولایت- روبه روی درمانگاه،

کتاب فروشی اندیشه

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۸۹ساعت 22:8  توسط محمدرضا رستم پور | 

   شعر تازه

 

...برخاستند

وهنوز

آگهی روی دیوار

بوی سوختگی می دهد

 

 

پوزش

 از دوستانی که لینکشون در قسمت پیوندها پاک شده ُ مشکل فنیه و از طرف نویسنده وبلاگ نیست به زودی حلش می کنم

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم دی ۱۳۸۹ساعت 21:11  توسط محمدرضا رستم پور | 

 

شعر دیگری از مجموعه در دست چاپ پیاده روی

 

تا غروب

چند جوراب می توانم پاره کنم

چند کبریت

آتش بزنم

(حالاسیگاری هم بودم یه چیزی!)

شلوار کردی هم بپوشم

جیب هایم همه ی آدامس ها را که نمی گیرد

شهر کوچکتر از عینک دودی است

کفش هایم را هزار بار هم که واکس بزنم

تنها منم که حل می شوم

حل می شوم

حل......

این خیابانها

برای پیاده روی  جای خوبی نیستند

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم آذر ۱۳۸۹ساعت 21:14  توسط محمدرضا رستم پور | 

 

 

در سرزمین دور دست...

 

گزارشی از سفر شاعران ایرانی به ارمنستان 

  

*    محمد رضا رستم پور

 

 

هوا همان هواست و آسمان همان رنگ آسمان تهران را دارد احساس می کنم فقط ما هستیم که در فرودگاه ایروان پیاده شد ه ایم  می گویم چه فرودگاه خلوتی اما همینکه به سالن اصلی انتظار می رسیم که منتظر میزبانان باشیم  این حدس  رنگ می بازد ، چیزی نمی گذرد که میزبانان  به استقبال ما می آیند آقای مدنی  کارشناس رایزنی  ایران در ارمنستان ، هونس گریگوریان شاعر بزرگ ارمنستان و معاون اتحادیه شاعران و نویسندگان ارمنستان و خانم هاسمیک که از مترجمان رایزنی است و هراج راننده ای که فارسی دست و پاشکسته اش هم شیرین به نظر می رسد و لحن کلام  ارمنی های فیلم های ایرانی را در ذهن تداعی می کند  .گریگوریان در همان دقایق اول ارتباط صمیمانه ای با ما برقرار می کند احساس می کنم با یک شاعر آزاد طرفم شاعری که در بند رفتار اداری اسیر نشده و صمیمی به نظر می رسد /

شهر ایروان پر است از مجسمه های بزرگ و کوچک در نگاه اول دیدن این همه مجسمه زیبا ست کنجکاو که می شوم از هونس می پرسم شهرتان چقدر مجسنمه دارد! و ترجمه می کنند که این ها همه به یاد شخصیت ها و شاعران و نویسندگان و هنرمندانمان ساخته شد ه اند و هر کدام از این مجسمه ها به یاد یک شخصیت فرهنگی ادبی هنری سیاسی و ...در جایی نصب شده که زمانی آن شخصیت در آن محله یا ساختمان زندگی کرده ، رایزن فرهنگی ایران در ارمنستان آقای  محمد رضا شکیبا   در رایزنی منتظر ماست کسی که محمد رضا عبدالملکیان از علاقه اش به شعر و داستان و ایجاد پلی میان شاعران و نویسندگان ایران با این کشور بسیار مشتاقانه سخن گفته ،شکیبا همانی است که در شنیده ها بوده مشتاق ، علاقه مند و مسلط به اطلاعات ادبی .گریگوریان از هدف برنامه ادبی شاعران جوان ایران وارمنستان می گوید و در میان کلامش گریزی می زند به شعر شاعرانی مثل سهراب و فروغ و...که پیداست با شعر معاصر ایران آشناست براي گريگوريان اتفاق هاي تازه ي شعر فارسي در ايران جذاب است .

پس از این جلسه به دیدار با رئیس اتحادیه نویسندگان و شاعران ارمنستان لئون آنانیان می رویم لئون بسیار خوش برخورد و صمیمی است و با لبخند صادقانه ای از مهمانانش استقبال می کند راهنما می گوید که اگر چند نفر آدم با نفوذ و مطرح در این کشور باشند یکی شان همین آنانیان رئییس کانون نویسندگان است! می گوید رئیس جمهور روی این شخصیت ها بسیار حساب می کند و بعد بازهم صحبت از شعر ایران و ارمنستان و ضرورت ارتباط شاعران و نویسندگان این دو کشور .آنانیان از شاعران ارمنستان و آثار منتشر شده ی شعر کلاسیک و امروز و جوان ارمنستان با علاقه صحبت می کند و شاعران کلاسیک ایران را به صورت عمیقی می شناسد فرصتی برای یک سوال در ذهنم پیش می آید چه چیزی شعر شاعران کلاسیک ایران را مثل حافظ و خیام و سعدی و مولانا از مرزها عبورداده و به معنای کامل جهانی کرده؟ چه نيرويي در شعر اينهاست كه هر جا می رویم با احترام نام حافظ و خیام و فردوسی را به زبان می آورند و بعد از اين شگفتي اندوهگين مي شوم كه از شاعران معاصر تنها سهراب و فروغ  را می شناسند !یا معرفی نشده اند ؟! بهر حال کار من قضا وت نیست .

پس از آشنایی با نویسندگان و شاعران عضو کانون نویسندگان ارمنستان ما را به هتلی در منطقه ی خوش آب و هوا و ویلایی دز افکادزور  راهنمایی می کنند چیزی که مرا شگفت زده می کند این است که این هتل وابسته به اتحادیه نویسندگان و شاعران ارمنستان است و تمام مزایای آن به این اتحادیه برمی گردد نویسندگان و شاعران و اهالی موسیقی و تئاتر این کشور در هفته دو روز می توانند از تسهیلات این هتل به صورت خانوادگی و رایگان استفاده کنند داخل هتل از جذابیت خاصی برخورداراست تابلوهای نقاشی عکس های هنری عکاسان ارمنی و عکس شخصیت های مختلف ادبی هنری و کلاس های ویژه ی جلسات ادبی و کنفرانس ها  ی ادبی هنری و موسیقی  به سالن اصلی هتل جذابیت خاصی بخشیده است .ملاقات با سفیر ایران پیش می آید بسیار خودمانی و صمیمی و دوستانه با شاعران ایران برخورد می شود و صمیمیت سفیر با رئيس کانون نویسندگان و شاعران ارمنی همراه ما نشان از ارتباط نزدیک این هنرمندان با سفارت ایران دارد استاد عبدالملکیان به عنوان سرپرست گروه چهار نفره ی ما کار مشکلی دارد هر جلسه ای که پیش می آید به دقت و با ریز بینی خاص خود هر چهار نفر مان را معرفی می کند ، علیرضا لبش، پوریا سوری ، هاجر فرهادی ، محمد رضا رستم پور با تمام آثار و فعالیت ها و موفقیت های کشوریشان را به دقت معرفی می کند حتی موفقیت های استانی و خارج از شعر نیز از دید او پنهان نمی ماند و جالب اینکه بین این چهار نفر هیچ تفاوتی نمی گذارد حتی در برخوردهایش ،و سعی می کند به عنوان نمایندگانی از شعر جوان امروز ایران به خوبی از پس حق مطلب برآید.در جلسه با سفیر ایران فرصتی پیش می اید که گریزی نیز بزنم به معرفی ایلام و فضای ادبی غنی و پر ظرفیتش، از انجمن های مختلف از شاعران مختلف و از شعر امروز ایلام هم برای او صحبت می کنم که برایش تازگی دارد  .باز هم آنانيان و گریگوریان و اینبار نمایان شدن قابلیت های جالبی از مترجم تازه ی  ما خانم آشخین که حتی گوشه کنایه های زبان فارسی را نیز به خوبی بلد است و ضرب المثل ها و نکات و تکیه کلام های ایرانی را از براست می پرسم تو واقعن ارمنی هستی یا اینکه درایران بوده ای می گوید نه من دانشگاه زبان فارسی خواند ه ام و بعد همینجا تقویتش کرد ه ام ! حالا لااقل از یک طرف خیالم راحت است که حرفهای ما را از فارسی خوب دریافت می کند / روز بعد یک دیدار رسمی  با شاعران و مترجمین و نویسندگان آنجا در سالن جلسات  کانون نویسندگان ارمنستان داریم شاعران جوان هم در این عرصه فرصت خوبی پیش آورد ه اند که شعر هایشان را برای ما بخوانند گریگوریان و آنانانیان پس از صحبت های رسمی و ابراز علاقه به فرهنگ و ادبیات ایران و ضرورت ارتباط های بین المللی از شاعران جوان موفقشان دعوت می کنند برایمان شعر بخوانند و ادوارد حق وردیان برایمان شاعرانه ترجمه شان می کند و پس از آن نوبت شاعران ایرانی است که بازهم با ترجمه ی حق وردیان  بیوگرافی ادبی و کتابهای منتشر شده و چند نمونه از شعر هایشان به حاضرین معرفی شود شنیدن شعر های خودمان به یک زبان دیگر برایم جذاب می شود زبان فرق می کند اما احساس می کنم حس همان حس زبان اصلی است که مترجم منتقل می کند .اینجاست که آرزو می کنم زبان تمام اهالی دنیا را بدانم تا به زبان همه شعر بگویم اما با دیدن لبخند ها و سرتکان دادن شاعران می فهمم که فقط کافی است با زبان دل حرف بزنی که زبانی بین المللی است آنوقت است که با شعرت ارتباط برقرار می کنند  شعر های رزینا و آرام دو شاعر برگزیده ی  جوانشان به دل می نشیند . پس از آن اهالی مطبوعات و رسانه ها هستند که برای پوشش خبری برنامه وارد می شوند خبر نگاران با علاقه گزارش تهیه می کنند و کنفرانس مطبوعاتی شکل می گیرد.  یکی از اتفاق های این جلسه آشنایی نزدیک با ادوارد حق وردیان مترجم ارمنی مسلط به زبان فارسی است حق وردیان چندین سال در ایران بوده و با ادبیات معاصر و امروز و کلاسیک ایران به خوبی اشناست و آثار زیادی را از این شاعر قبلن خواند ه ام وقتی با او حرف می زنم حس می کنم که سالهاست با من آشناست و شاید همین احساس است که ما را به همدیگر نزدیک می کند و صمیمی می شویم ادوارد ساده حرف می زند و پر بار است هر چه بیشتر با او صحبت می کنم بیشتر از او خوشم می آید شوخ ، صمیمی و صبور نشان می دهد می گویم عجیبه در شوخی هات  خیلی شبیه ما هستی و یکی از دوستانتمان می گوید شاعر نمی تواند دور از شوخ طبعی باشد !و شکیبا رایزن فرهنگی ایران اضافه می کند که شوخ طبعی از خصلت های شاخص شاعران اینجاست می گویم چه زبان مشترکی !ادوارد پس از آشنایی بیشتر ما را به به منزل دعوت می کند و  با بچه ها و همسر مهربانش آشنا می شویم کتابخانه ی این شاعر و مترجم پر است از کتابهای ایرانی از تاریخ گرفته تا آثار  بزرگان شعر ایران و شعر  جوان امروز.  ادوارد زندگی شاعرانه ای دارد و معتقد است شاعر باید کتابها و آثاری را کار کند که خواسته ی قلب اوهستند و این خودش در سی است !همسر ادوارد شاعران بزرگ ایران را به خوبی می شناسد و خودش هم یک کتاب شعر چاپ کرده و از شعر ایران و شعر امروز ارمنستان برایمان صحبت می کند اگر چه کم گوی و گزیده گوی نشان می دهد اما در رفتارش اندوه یک شاعر نمایان است .

از هتل نویسندگان و شاعران در منطقه ی خوش آب و هوای دز افکادور تا ایروان حدود نیم ساعت راه است و این نیم ساعت فرصت خوبی است برای آشنایی بیشتر با همسفران و شناخت عمیق تر توانایی ها و مهربانی ها و صمیمیت مثال زدنی شان، هر روز که می گذرد با حضور در هتل برنامه ها از نظر کمی و کیفی بررسی و ارزیابی می شوند و هر کدام از ما نظر خود را در باره ی برنامه های آن روز  بیان می کنیم .

کلیساهای زیادی را برای بازدید دارند که ما به چند تایی از آنها بیشتر نمی رسیم کلیساهایی با قدمت  بسیار و هنر خیره کننده با تابلوهای مختلف هنری از شام آخر و یهودا و حضرت عیسی و صلیب ! و مردم با علاقه  در مراسم مذهبی شرکت می کنند

 

.هر جا می روی یک نکته تو را شگفت زده می کند اینکه نخبگان و اهل قلم و مترجمین و شاعرانش با علاقه و اشتیاق جالبی از دوستی ایران می گویند و روحیه ی قدر شناسانه ی خود را با بیان کمک هایی که ایران در سالهای استقلال و فشار اقتصادی به آنها داشته سخن می گویند و قدر شناسی شان  در رفتار صمیمانه شان کاملن خود را نشان می دهد .موزه ی اثار مارتیروس ساریان نقاش بزرگ و کلاسیک ارمنی از دیگر جذابیت های آنجاست نقاشی های جالبی که از سفر های مختلف این نقاش به سراسر جهان خبر می دهد و تابلوهایی نیز از آداب و فرهنگ ایرانی نیز به چشم می خورد  در تمام آثار ساریان حیوانات به عنوان موجوداتی قابل احترام و دارای حق زندگی دیده می شوند و آدم ها با آنها مهربانند .خانواده ی ساریان فکرشان را روی هم گذاشته اند و خانه ی اورا به موزه تبدیل کرده اند موزه ای که تمام آثار مربوط به او را در خود دارد و نام این نقاش را بیشتر ماندگار کرده در خیالم روی هم گذاشتن فکر  بازماندگان شاملو را تجسم می کنم و موزه ی بزرگی مجسم مي شود که از آثار این شاعر ممکن است شکل بگیرد و برای مهمانان خارجی جذاب باشد در همین موزه ي ساريان  است که دیدار دوستانه و غیر رسمی دیگری با تعدادی از شاعران جوان آنجا شکل می گیرد و دقایقی به یاد ماندنی در ذهنمان شکل می گیرد و هعمان جاست که به ما  پیشنهاد می دهند جلسات با شاعران جوان ارمنستان بیشتر شود و فرصت آشنایی بیشتری با شعر جوان انجا به دست داده شود که  استاد عبدالملکیان می پذیرد و به آنها قول می دهد با برنامه ریزها صحبت کند و چیزی نمی گذرد این جلسه شکل می گیرد جلسه ای که دوباره شعر خوانی ما و آنهاست و اینبار مترجمان تازه تری نیز پیدا می شوند دانشجویانی از ایران که به هر دوزبان مسلط هستند و تز دکترای یکی از آنها شعر امروز ایران است  فرصتی پیش می آید که شعر های بیشتری برای آنها بخوانیم و بیشتر از آنها بشنویم در شعر جوان ارمنستان زندگی یک زندگی معمولی است آدم ها هم معمولی و هر کسی می توانند باشند به آنها می گویم در شعر شما زندگی امروز موج می زند و این یکی از ویژگی های شعر امروز ایران هم هست اما آدم ها در شعر شما ملموس تر و واقعی ترند شعر بیشتری که برای هم می خوانیم می گویند یکی از ویژگی های شما ایرانیان این است که شعر را بالحن خاصی می خوانید و ما شعر را بسیار عادی می خوانیم عین یک صحبت معمولی و بازهم کار ما قضاوت نیست و فقط شنیدن این اظهار نظر هاست اما این در ایران یک سنت شده و کمی زمان می برد هر چند هنوز قطعی نیست که ایا این ضعف به شمار می رود یا قوت؟!در جمع این شاعران جوان تعدادی منتقد و نویسنده نیز حضور دارند که با صحبت هایشان و سئوال های که در باره ی شعر و ادبیات امروز ایران از ما می پرسند مجلس را رونق بیشتری می دهند اما جذابیت آنجاست که این تعداد منتقدین جوان کارشان فقط نقد آنهم نقد همراه با صمیمیت و بدون قضاوت عجولانه و بسیار دوستانه است . بین منتقدین و شاعران جوان صمیمیت جالبی دیده می شود ، حضور یکی از مترجمین مطرح و بزرگ آنجا که سن و سالی  را پش سر گذاشته و ازادبیات آمریکاي لاتين به صورت دو طرفه ترجمه می کند و باجوانان بسیار متواضعانه و خودمانی نشسته نیز جلب توجه می کند و این جلب توجه وقتی بیشتر خود را نشان می دهد که دنبال بالا نشینی نمی گرددو صمیمانه حرف می زند وبه دیگران بیشتر مجال صحبت می دهدو با علاقه هم از شعر حافظ برای حاضرین صحبت می کند وقتی نامی از حافظ می شنود ناخواسته به وجد می آید و از غزل های حافظ به زبان خودشان برای ما می خواند.

 دیدار موزه ی آثار فیلمساز بزرگ ارمنستان  پاراجانف نیز از اتفاق های خوب سفر به شمار می رود دختر خوانده ی او می گوید که پاراجانف را دولت کمونیستی شوروی قبل از استقلال ارمنستان به دلیل نگاه انتقادی او ممنوع الفیم کرده اما پارجانف گفته که فقط ممنوع الفیلم شدم و ممنوع هنر نشدم پس کارش را با هنر کولاژ ادامه می دهد و کولاژها ی قابل تاملی را با استفاده از مواد دور ریختنی خلق می کند تا آنجا که یکی از فیلم سازان مطرح روسیه می گوید هر کولاژپاراجانف خود چندین فیلم کوتاه است.در حالی که به دقت به اثار پاراجاف نگاه می کنم  به دختر خوانده اش که مدیر موزه است می گویم واقعن با دور ریختنی ها هنر خلق کرده و او می گوید پاراجانف نظرش این بوده که هر چیزی که در اطراف ماست می تواند به هنر تبدیل شود /دیدارهای دیگری با شاعران و نویسندگان انجا شکل می گیرد و برای هم بازهم با ترجمه ی خانم آشخین شعر می خوانیم و از ادبیات دو کشور صحبت می کنیم و باز یکی دیگر از برنامه های جالب پیش می آید و ما را به جشن مترجمین دعوت می کننداین مراسم که هر ساله در زادروز «مسروپ» خالق الفبای زبان ارمنی و بر مزار وی برگزار می‌شود؛ جشنی است که در آن از مترجمان برگزیده زبان ارمنی به دیگر زبان‌ها و از دیگر زبان‌ها به ارمنی، تقدیر به عمل می‌آید که در مراسم یاد شده یکی از سه تندیس بهترین مترجم سال به مترجم و شاعر مطرح ایرانی – ارمنی ، واهه آرمن تعلق می گیرد که محمدرضا عبدالملکیان به نمایندگی از واهه آرمن جایزه را دریافت می کند  همچنین در این مراسم هیات ایرانی نیز ازسوی مدیر دفتر شعر جوان و به نمایندگی از جامعه شعری ایران هدیه ویژه ای را به ادوارد حق وردیان به پاس تلاش اش برای شناساندن شعر ایران به مردمان ارمنستان تقدیم و از وی تجلیل می شود.   می گویند ما هر سال از طرف کانون نویسندگان در همین فصل جشن مترجمین برگزار می کنیم و با دعوت از مترجمین زبان ارمنی از کشورهای مختلف از آنها تجلیل می کنیم و جایزه ای را نیز به عنوان جایزه ی سال ترجمه به یکی از فعال ترین مترجمان هدیه می کنیم شرح برنامه های مختلف جشن مترجمین  مجال بیشتری می طلبد اما اگر از بخش های موسیقی و سرودهای مذهبی اش بگذرم از صحبت های استاد عبدالملکیان در باره ی نقش مترجمینی مثل ادوارد حق وردیان و واهه آرمن و دیگر مترجمین در انتقال ادبیات و فرهنگ ایرانی به  فضای ادبی ارمنستان و ترجمه ی آثار ادبیات روز ارمنستان به فارسی نمی توان گذشت که با استقابل روبرو شد. جایزه ی سال ترجمه به واهه آرمن شاعر و مترجم مطرح ارمنی در ایران اهدا می شود و برای شاعر و مترجمی که به دلیل فلج بودن پا و ضعف جسمی نتوانسته در این جشن حضور پیدا کند همه با احترام دست می زنند و اینجاست که پی می برم واهه ارمن مترجم و شاعر تواناکه اثار زیادی از او خواند ه ام نمی تواند راه برود وبر اثر تصادف ویلچر نشین شده اما واهه با همین ویلچر جایزه ی سال ترجمه را برده و این یعنی بی مرز بودن توانایی های یک انسان که قابل ستایش است.

فکر می کنم در دنیا کم نظیر باشد و کمتر کشوری پیدا شود که جشنی به طور سالانه برای مترجمینش برگزار کند در فاصله ی بازگشت از جشن  با شکوه مترجمین فرصت صحبتی خودمانی با استاد پیش می آید می گویم واقعن سفر آدم را متحول می کند دیدن یک فضایی غیر از سرزمین خودت جذاب است و او از شاعری از کشور آذر بایجان  برایم شعری می خواند به نام در سرزمین دوردست که در آن بچه ها با گل منتظر قطاری از سرزمین دور دست هستند و وقتی قطار می رسد از او می پرسند در سرزمین دوردست چه خبر بود؟و آنها می گویند مردمان سرزمین دوردست نیز همین سئوال را از ما درابره ی شما داشتند و تنها ارتباط است که به این سئوال پاسخ می دهد و بعد ادامه می دهد ارتباط های ادبی می توانند تاثیرات مبیشتر و اساسی تری در ادبیات دو کشور داشته باشند .

دیدار با شاعر مطرح ارمنستان پرفسور آویک ایساهاکیان رئیس انیستیتوی ادبیات و فرهنگستان ملی علوم و رئیس انجمن دوستی ایران و ارمنستان نوه ی شاعر بزرگ آنجا، ایساهاکیان در کتابخانه ی این شاعر در محل انجمن دوستی  ملل  بازهم از جلسات پر بار ادبی ما و آنهاست  ابتدا مهمانان از شعر دو طرف صحبت می کنند پیش از آغاز صحبت های نوه ی شاعر بزرگ از او می خواهم از ایساهاکیان شعری برای ما بخواند می گوید : مرا در جایی به خاک بسپارید /که دست آنها که مرا نمی شناسند /به مزارم نرسد.و. بعد با اشتیاق از خیام و فردوسی مثال می زند و شعر هایی را که از این دو شاعر از براست برای ما می خواند و به وجد می آورد کتابخانه ی ایساهاکیان را که می بینم

در ذهن خیال اندیشم خانه ی سهراب سپهری و اخوان ثالث را مجسم می کنم که با گرد آوری آثار مختلفشان در آن خانه موزه شده اند و برای خارجی های مهمان  شگفتی می آفرینند نمی دانم چرا یک لحظه ذهنم  متوجه غلامرضا ارکوازی  شاعر بزرگ دو قرن پیش ایلام می افتم و در ذهنم اتاقی  را در قلعه ی والی مجسم می کنم که غلامرضا  در آن زندانی والی  بوده و حالا به موزه ی معرفی شاعر تبدیل شده با تمام آثار خطی به جا مانده از دیوان شعر هایش !

فرصتی ناب برای شعر خوانی در کرسی شرق شناسی دانشگاه دولتی ایروان پیش می آید که بخش ایران شناسی آن نیز به شدت فعال است ،دانشجویان زیادی در آنجا هستند که  با آنکه ایرانی نیستند اما گویش ها ی مختلف ایران را به خوبی می شناسند پرفسور گارنیک اساطوریان رئیس کرسی ایرانشناسی و دکتر گورگن میلیکیان رئیس دانشکده شرق شناسی فارسی را بسیار عالی حرف می زنند و بر فرهنگ و ادبیات ایران و گویش ها و زبانهای مختلف آن تسلط دارند  از شعر خوانی همراهانم لذت می برم   نوبت شعر خوانی من که می رسد و شعر های فارسی ام را از مجموعه ی نام دیگر نیامدن را که می خوانم پرفسور آساطوریان ناگهان شروع می کند به کردی صحبت کردن با من آنهم با زبان کردی کرمانجی ! می گویم پرفسور کردی ایلام کردی جنوبی است و بعد او با کردی جنوبی با من صحبت می کند شگفت زده می شوم از اینکه اینهمه به گویش های مختلف کردی هم مسلط است و شعری کردی از مجموعه کردی لانه ویز را برایش می خوانم که موردتشویق او و دانشجویانی که کردی می خوانند قرار می گیرم   این جلسه و آشنایی با این دو شخصیت و دانشجویان فارسی خوان و کردی خوان برایم فراموش نشدنی است بخصوص وقتی که دانشجویان نظرخود را در باره ی شعر هایمان می گویند و از اینکه شعر شاعران ایرانی را از زبان خودشان می شنوند ابراز خرسندی می کنند.

بازدید از موزه های مختلف و حضور در جشن بزرگ تاسیس ایروان و دیدن مناظر مختلف زیبایی های خاص خود را در خاطر به وجود می آورداما زیباتر از آن اشنایی با شاعرمطرح دیگری از ارمنستان  هویک هویان است که از او دو کتاب منتشر شده و با صمیمیت تمام برایمان شعر می خواند و ما هم برای او شعر می خوانیم  و بعد بازدید از موزه ی مردم شناسی که او مدیریتش را بر عهده دارد

تمام سفر هر برنامه ای که پیش می آید می گویم این بهترین است و در پایان می گویم همه فراموش نشدنی و یکی از دیگری  بهتر

 لئون آنانیان می گوید وقتی به ایران بیایم باید شاعران ایلامی را هم ببینم اینطوری که تو تعریف کردی حتمن ایلام یک جای زیبا و دیدنی است و من با و من در حالی که از تمام مهمان نوازی هایشان تشکر می کنم به او قول می دهم در میزبانی از مهمان نوازی ایلامی را به اثبات برسانم

 این سفر یک ارمغان الهام نیز باید برایم داشته باشد که پنج شعر برارای آرارات  در ذهن ناخواسته شکل می گیرد تا کوله بار شعر م را  خالی برنگردانم .

وقتی  هواپيما به آسمان ايران مي رسد احساس مي كنم خدا حافظی از همسفرانم سخت تر از دل کندن از  هونس گریگوریان و لئون آنانیان و پرفسور  اساطوریان و  دکتر ملیکیان و شاعران جوان وادوئارد حق ورديان  مناظر دیدنی آنجاست این هشت روزی که ایروان بودیم کلی با انها آشنا شد ه ام و هر روز توانایی بیشتری در وجودشان شناخته ام و حالا دل کندن مشکل! اما خب اميد ديدار دوباره هميشه هست  باید به ايلام برگشت... باید برگشت...

خبر مرتبط

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم آبان ۱۳۸۹ساعت 20:46  توسط محمدرضا رستم پور | 

شعری از مجموعه در دست چاپ پیاده روی

 

صد تومان از کیف من بر می داری

در جیب من می گذاری

مرا از پایین شهر

به بالای شهر می کشانی

پشت چراغ قرمز

معطل می کنی

معطل می کنی

که پیرزن گدا سر برسد

و در دستش بگذاری

 ....

هزار کیف داری

هزار جیب داری

دعا های مرا گم کرد ه ا ی

یا دیگر چراغ قرمز نداری ؟!

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم شهریور ۱۳۸۹ساعت 22:52  توسط محمدرضا رستم پور | 

دو تا کار تازه

اول یه غزل محاوره

 

کوک کن این زندگی رو ما هنوز ترانه داریم

روزمون سیا هه اما شب عاشقانه داریم

 

دست سرد بی کسی  و تکیه بر بی تکیه گاهی

 واسه گریه کردنامون  می بینی که ...شانه داریم!

 

ما دو تا پلنگ عاشق حالا دو گربه ی نازیم

جای صخره های وحشی ناز صاحبخانه داریم

 

زخم های بی شمارو هوای مسموم اندوه

برای نفس کشیدن این همه بهانه داریم

 

توی سفره مون تغزل تو حسابمون خداهست

نان روزو بی خیالش ! دعای شبانه داریم 

 

حالا تو می رقصی یا من ؟! نه ...بیا باهم برقصیم

بزار هیچکسی نفهمه  که بریدیم...نا نداریم.

 

 

و یه کار کوردی

 

سه رتا وه پا ئه ر زه خمیم پا تا وه سه ر ئه ر ئاگرم

خودا خودا مه تا هه سه م  سوبحان الله مه تا مرم

 

له شم کونا کونای زیه مه جور مه سیح مه ریه مه

کیشیامه سه سه لیب ژان  حتی وه خو ه ی هه م نیه چرم

 

دفتر دوسی منو  خودا پری جه ریمه سه

سفر فر هیگ گرتمه  و ه لی په ره ی ده ی نیه درم

 

دیاری صبر خودا کلوانگ ره نج ها ده سم

حلاج یه ی لانممه و ئه یوب لانام ترم

 

یه بازی منو خوداس ده ی بازیه نه رارنه م

بیلن که وه ردی خر بخو ه م گه ن جوری خر داسه خرم

                             گه ن جوری خر داسه خرم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۸۸ساعت 21:9  توسط محمدرضا رستم پور | 

یه کار تازه ی کوردی

                      تقدیم به دوستانی که کارهای کوردی رو پیگیری می کنن

 

 

   بی خیال 

ده نامه و دارزیامه و

ده مم ها وه خه نگه و

وه هه ر که سی وه رم دوگ

نه خه م ناسم نه شایی

نه دوس ناسم ده دژمن

داولم

   ده م نه گرن...

داولم

 چه سه رم دوگ!

 

 برای خوانش شعری از محمد رضا رستم پور/حمید رضا شکار سری 

لینک زیر را کلیک کنید

 http://www.qudsdaily.com/archive/1388/html/7/1388-07-06/page6.html#top

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۸۸ساعت 9:21  توسط محمدرضا رستم پور | 
خبر مرتبط با چاپ کتاب نام دیگرنیامدن

معرفی کتاب نام دیگر نیامدن

مرکز فروش،

تهران-خیابان انقلاب-روبروی دانشگاه -پاساژ فروزنده-طبقه منفی یک-پلاک ۲۱۲-کتاب فروشی خانه شاعران ایران

 

کتاب جدید

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد ۱۳۸۸ساعت 11:40  توسط محمدرضا رستم پور | 

 نام دیگر نیامدن

دومین مجموعه مستقل محمد رضا رستم پور

 

نمایشگاه کتاب تهران-

سرای اهل قلم

دفتر شعر جوان

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت 13:41  توسط محمدرضا رستم پور | 
اول از همه سال نو مبارک باد

دوم اینکه عیدی من به دوستان عزیز شاعرم و همه ی عزیزانی که به این وبلاگ  سرمی زنند یه خبرادبیه  اینکه کتاب «نام دیگر نیامدن »که شعر های کوتاهم رو در بر داره به زودی تا اواخر فروردین به بازار می آد .این کتاب راهی متفاوت با مسیر« از زبان رخم ها» رو تجربه کرده که معتقدم شاعر نباید در یک مسیر قابل پیش بینی پیش بره و همیشه باید در حال تغییروتجربه ی راههای تاره تر باشه  به هر حال این کتاب به امید همیشگی خدا به نمایشگاه کتاب خواهد رسید ضمن اینکه مجموعه شعر های کردی ام رو هم با عنوان« لانه ویز» دردست چاپ دارم

سوم اینکه شعری از محموعه ی تام دیگر نیامدن را تقدیم حضورتون می کنم

 

 

ماهی ها بیرون پریده اند

تا برای عطر آمدنت پروانه شوند

من

لحظه ی تحویل سال را

تا دیدن دوباره ی تو گیر داده ام

ودیدن دوباره ی تو و وقت گل نی.......

بیچاره من

بیچاره ماهی ها

بیچاره این سال

که هیچکس تحویلش نمی گیرد

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند ۱۳۸۷ساعت 1:45  توسط محمدرضا رستم پور | 

 

روز زبان مادری وشهادت امام رضا «ع» در این هفته بهانه ی خوبی شد که غزل «زریه » رو به زبان کردی تقدیمتون کنم و از آنجا که این کا رو استاد سارایی قبلن در ایلام ئاسوبه همراه معرفی مجموعه ی کردی «لانه ویز» زحمت کشیده بود بهتر دیدم همون معرفی رو به قلم استاد تقدیمتون کنم

 

 

 

 

غزل تازه ای از محمدرضا رستم پور

 

"لانه ویز" عنوان  مجموعه شعر کردی محمد رضا رستم پور است که  تا مدتی  دیگر در اختیار علاقه مندان به شعر و ادب کردی جنوبی قرار خواهد گرفت . رستم پور با زبان نرم و سلیس ،  و مضامین بلند و پر احساس که چاشنی ای از دردها و غم های خود نیز دارد  اشعار کردی دل فریبی را عرضه کرده است . این غزل نمونه ای است از مجموعه ی موصوف . او در این غزل آگاهانه مصراعی را تکرار کرده است .

 

 

 

وڵ که ر ئێ  زريه[1][1]  نيم   تا  وه   مرادم   نه ڕه سم

زريه   ک   با ن  داگه   وه رم [2][2]، زريه   ک  کار  دا  وه  ده سم

 

 

سه رێ   شلووغه  زريه گه ێ  ، فريه[3][3]   که سه ێل  زوور که ن  ئه ڕاێ

نه واێ  ده هۊرێاو   بچوو  ، دڵم  وه  قه ێ  گريه  [4][4]به سم

 

 

هزار و سێ سه د و چه نه ، م   هامه  کوو ؟ ئه هل   کووم ؟

 هه واسمه  هۊچ   نية ، ده  جام  زريه گه ێ  مه سم

 

زه خم   فره ێگ  خواردمه  ، هام   ده    دام  بێ که سي

دياي  [5]بويته  زامنم ؟ ديايت بويته  کول که سم ؟

 

رۊ  ده  رۊ مانگ   نيه خه م ، غه رق    ده    تام   خوه ر  نيه وم

هه ر   تو   خوه ر   و   مانگ   مني ، هه ر   تو   هه ناس   و  هه وه سم

 

يه  هه م   نشانه ێگه    ده    خوه ت ،  شوون  ت   ده ێره    ديمه سه و[6][6]

خودا  !  م   ئێره   قبله مه  ، ده م  نه گر  ئه ر  بت پره سه م

 

م  عاشقم  و عاشقه ێل  ده  شوون   مامڵه  نين

 وڵ  که ر  ئێ زريه   نيم    وڵ که ر  ئێ    زريه  نيم

 ئه ر   وه   مرادم   بڕه سم    ئه ر   وه   مرادم   نه ڕه سم

 

-----------------------

 

[1][1] - ضريح

 

[1][2] - دربه درم کرده

 

[1][3] - فراوان ، زیاد

 

[1][4] - گره

 

[1][5] - مي أيي ؟

 

[1][6] - یافت

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم اسفند ۱۳۸۷ساعت 9:2  توسط محمدرضا رستم پور | 

 خدا حافظ سردبیر روزهای  پر لبخند

ماشا الله رشنوادی سردبیر با تجربه ی پیک ایلام درگذشت خبر حالا  دیگر تازه نیست یک هفته  از رفتن این پیرمرد مهربان می گذرد اما این ویژگی مردان بزرگ است  که با مرگشان  دوباره در میان مردم متولد می شوند و صحبت ها در باره شان زیاد می شود ماشاالله اختلاف سنی زیادی با من داشت اما در مدت ۱۴ سالی که در کنارش بودم بسیار به هم انس گرفتیم  اوایل فقط برایم یک سردبیر بود که هفته ای یک بار می دیدمش اما بعد  در ذهنم به عنوان یک شخصیت علاقه مند و مشتاق فرهنگ و ادبیات استان ایلام جا افتاد و بعد به یک دوست مهربان تبدیل شد دوستی کا دوستی اش را تا آخرین روزهای زندگی اش  با لبخند و مهربانی زیباتر می کرد  دوستی ما تا آنجا اوج گکرفته بود که هرکس سردبیر مطلبش را رد می کرد برای میانجی گری به سراغ من می آمد و می دانتند که روی مرا زمین نمی اندازد و تنها من می دانستم که این پیر مرد چه روح بزرگ و مهربانی دارد  همه می گفتند تو رمز دوستی با او را خوب به دست آورده ای و رمز دوستی  با ما شا الله فقط صداقت بود همین ! هر کسی با او خالصانه و صادقانه برخورد می کرد در نظرش دوست داشتنی می شد

خیلی به من احترام می گذاشت و با لبخندها و مهربانی های صادقانه ش  شاعران مهمان صفحه شعر را قدر می دانست و ارج می نهاد که  اگر این مهربانی ها نبود رنگین کمان خیلی وقت پیش از نفس می افتاد   خاطرات زیادی از این سردبیر قدرتمند دارم که شاید یک روزی به قلم بسپارمشان اما فعلن همین را عرض کنم  که هفته نامه پیک ایلام در شماره ی آینده اش می خواهد به پاس زحمات فرهنگی این عزیز ویژه نامه ای از زندگی فرهنگی اش را به چاپ برساند  برای همین از دوستانی که مطلبی خاطره ای شعری دارند دعوت می کنم به ایمیل خودم ارسال کنند  یا به دفتر هفته نامه تحویل دهند  اینهم فاکس هفته نامه  برای دوستانی که امکان ایمیل ندارند.

۰۸۴۱-۳۳۵۰۰۲۸

+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی ۱۳۸۷ساعت 21:0  توسط محمدرضا رستم پور | 

اين غزل  رو در مجموعه ي« از زبان زخم ها» نياوردم مال خيلي وقت پيشه  

امروز كه مرورش مي كردم ديدم بد نيست يادي ازش داشته باشم.

 

نمانده تاب نرفتن به شوق ماندنمان

كه خواب مانده خداي به هم رساندنمان

هوا گرفته و مكر رقيب تيز شده ست

و دوست تيزتر از آن براي راندنمان

چقدر عاشق اين بام بود ه ايم .....اما

چه سنگ ها كه بلندند بر پراندنمان

نبوده بي خبر از روح كال فرور دين

ولي چقدر عجولانه مي تكاندنمان

چنين شتاب نكن ناخدا كه هر فانوس

علامتي است براي به گل نشاندنمان

مرا ببخش اگر قول هلهله دادم

كه عزم فاصله جزم است بر رماندنمان

هزار بارفلك سنگ زد به ساغر ها

چه خنده دار شده شو ق «گل فشاندنمان»

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی ۱۳۸۷ساعت 8:32  توسط محمدرضا رستم پور | 

دوشعر كوتاه كوردي

1

وه حال فريه زاري

سه ر دوكتا قه ي قه فه س....

دل ده ي نام و بالي دام

روژي تر

ده پاي دار نام حه ساره مان

قه ناري يگ وه مردگ ديم!

ئاخ..ئاخ...

ئازادي كوري خوه ي خوازي !

 

2

ئه...ئا ...ئا... ئا

به ...با...بابا

دا ..ده ..دادا

هه. ..ها...ها...ها...

شعري ده يه ي زارو.........

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان ۱۳۸۷ساعت 12:18  توسط محمدرضا رستم پور | 

 

در

روياي كودك كفاش

هر روز قدم مي زند

مرد هزار پا

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور ۱۳۸۷ساعت 12:45  توسط محمدرضا رستم پور | 

به قرص كامل ماه  مي ماند

و تا قرص هايش كامل شوند

ماه به ماه

نان آور دارو خانه ها شديم

حرف ندارد حرف ندارد

ما صداي خنده ي خود را

روي تصويرش گذاشتيم

كه شما فكر كنيد

خوشبختي افسانه نيست

اين دختر يك فرشته است

يك فرشته......

ما هم

به سازمان بهزيستي سپرديمش

براي بال درماني

وبعد

برج بلند بانك ها را

از بالهايش آويزان كرديم

كه نتواند به آسمان بر گردد

 ويزيت دکتر

به نام فاميلي  بلندمان

بلند بلند خنديد

و ما از خجالت

فيلسوف شديم

و گفتيم

انسان تنهاست........ انسان تنهاست........

حالا دارد  باورمان مي شود

كه جزاير تنها

و خانواده ي دكتر ارنست

حقيقت دارند.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد ۱۳۸۷ساعت 12:17  توسط محمدرضا رستم پور | 

تقصير از  پدر نبود

جرينگ جرينگ اين سكه هاي لا مصب

هر چشمي را خيره مي كند

حسابهاي جاري

حسابهاي بي حساب

و فرزندان خم شده اي كه

بي نگاه به شرم فردوسي ميدانش را دور مي زنند

روي پدر را سفيد گذاشته اند

سلطان حق داشت

به شاهنامه لبخند نزند

كه سكوت عصر پسامدرن را پيش بيني مي كرد

و خوب مي دانست

فردوسي را تمام كلينيك ها جواب مي كنند

و رودكي عيالوار مي شود

تقصير از پدر نبود........

تقصير از پدر نبود......

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد ۱۳۸۷ساعت 8:16  توسط محمدرضا رستم پور | 

ماهی ها بیرون پریده اند

تا برای عطر آمدنت پروانه شوند

من

لحظه ی تحویل سال را

تا دیدن دوباره ی تو پشت در گذاشته ام

ودیدن دوباره ی تو

به وقت گل نی تنظیم شده است

بیچاره ماهی ها،

بیچاره من،

بیچاره این سال

که هیچکس تحویلش نمی گیرد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۸۷ساعت 10:51  توسط محمدرضا رستم پور | 

گلوله ها

   خيره به آسمان!.......

پرنده شدنم را

پيش از خودم حدس زده اند.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۸۶ساعت 14:4  توسط محمدرضا رستم پور | 

v  

روح برفي

يه چيزي از تو چشام داره فواره مي زنه

 اشك نيست ، اشك نمي تونه چشمو از جا بكنه

يه چيزي اره شده فكرمو داره مي بره

موريانه شده و روحمو داره مي خوره

يه چيزي ديونه وار مشت مي زنه توي سرم

يه چيزي كه نمي زاره تو رو از ياد ببرم

تكه تكه شدن روحمو دارم مي بينم

اوج فواره ي اندوهمو دارم مي بينم

آره اين تب توئه  كه داره آبم مي كنه

متلاشيم مي كنه ، خوردو خرابم مي كنه

بزا فواره بشه اندوه دوري از چشات

بزا دنيا بدونه چه جوري آب شدم به پات

واسه روح برفي من نگران نباش عزيز

تشنه ي قهوه ي گرم چشمتم بريز...بريز

واسه من چيزي نمونده نگران من نباش

شعله شعله  چشمتو رو تن برفي ام بپاش

دست من تو دست تو خيلي تماشايي مي شه!

عاشقانه  آب شدن صحنه ي زيبايي مي شه!

........................................

كاش مي شد بخار نشم..... كه از  از بالا ببينمت......

كاش مي شد همين حالا ،

                   همين حالاببينمت

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر ۱۳۸۶ساعت 10:22  توسط محمدرضا رستم پور | 

 

نا گهان آينه اي شكست!........

 

 

مرگ اين روزها خيلي عادي است ، عادي تر از آنچه كه فكر مي كنيم. هر لحظه بايد منتظر خبر رفتن عزيز ديگري باشيم و هر لحظه آماده باش چشم ها براي گريه و دلها براي اندوه!مرگ قيصر امين پور نيز يكي از آن ناگهان ها بود كه منتظرش بودم مي دانستم خيلي وقت است كه با رفتن كنار آمده .صبح پيامي از ظاهر سارايي  دريافت مي كنم : در گذشت كسي كه اول اسمش آخر نام عشق بود تسليت باد . گيج مي شوم آنقدر كه دم دست ترين وازه ها را انتخاب مي كنم و مي پرسم قيصر مرد؟و جواب مي دهند : نمرد به ابديت پيوست!حالا ديگر باورم شده، يكي از همكاران اداري كه شاعر هم نيست با شنيدن اين خبر صداي قرآن كامپيوترش را بلند مي كند و به احترام قيصر شعر ايران به قرآن گوش مي كند اينجاست كه خوشحال مي شوم از زنده بودن قيصر از اين كه در دل مردم جاگرفته و همه از رفتنش اندوهگين شده اند از اينكه قيصر با شعر هاي ماندگارش هرگز نمي ميرد .آخرين باري كه در دفتر شعر جوان  ديدمش خيلي لبخند مي زد و لطيفه مي گفت و مي خنديد و طنز تلخي هم در كلامش موج مي زد اما انگار خودش هم مي دانست كه دارد مي رود و اين طنز و طنازي براي بي خيال شدن اين همه اندوه درون است. و آخرين شعر زيبايي كه از ش خواندم رباعي زيبا و نو آور

 ديشب باران قرار با پنجره داشت

روبوسي آبدار با پنجره داشت

چك چك چك ....چكار با پنجره داشت

و همين ديروز بود كه جليل صفر بيگي برايم از شعر هاي قيصر مي خواند و من هي تاكيد مي كردم كه جليل جان اون رباعي ديشب باران...... رو بخوان انگار هر چي اين شعر را مي شنيدم و مي خواندم سير نمي شد م انگار به جليل هم يك جوري الهام شده بود كه  شعر هاي قيصر را براي ديگران بخواند و حالا براي گريه كردن بهانه ا ي محكم تر ازقيصر نمي بينم اگر چه معتقدم قيصر تازه دارد زندگي را آغاز مي كند و در دل مردم امانتدارش پردوام تر مي شود.پروازش را از خاطر نبريم و يادش گرامي باد.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان ۱۳۸۶ساعت 9:53  توسط محمدرضا رستم پور | 

سه شعر کوتاه

 

۱

با بالهاي مقوايي

بر اوج گرفتنم مي بالم

اما اين نخ.....

آه اين نخ........

روياي پرنده شدنم را

به زمين گره زده است

۲

هرلحظه

زيبايي تازه تري رو مي كند

اما... لو نمي دهد

تو چقدر دوستم داري

مي ترسد بميرم

زندگي دلسوز

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر ۱۳۸۶ساعت 8:5  توسط محمدرضا رستم پور | 

 

نگاه ملتمس مرد كبريت فروش

 

خواهش زني با جورابهاي در دست،

 

دست دراز پير زن

 

و

بوق به موقع پاژرويي كه از مرگ نجاتم مي دهد

 

اينها را كنار هم بگذار

 

مي تواني شعري بسازي

 

شاعر!

+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور ۱۳۸۶ساعت 8:20  توسط محمدرضا رستم پور | 

نام من محمد رضاس منو ايوب صدا نزن

ديگه طاقت ندارم خدا ، تو رو خدا نزن

حالا كه آخر تلخيامونه خدايي كن

ديگه دس به قسمت شيرين ماجرا نزن

هفت پشتم به ايوب نمي رسه با ور بكن

اين شناسنا مه رو مي بيني تو اين دستا؟، نزن

به پرنده هاي اندوهت بگو دس بكشن

روسپاه دلخوشيم ديگه از اين سنگا نزن

پشت سر لشكر اندوه رو به رو شط سقو ط

خيلي دستام خاليه حرفي به جز عصا نزن

روحم از نعره ي ابليس داره كم كم تا مي شه

با من قاطي خاك حرف فرشته ها نزن

من خودم همين جوري تحملم سر اومد

تو ديگه  شيطانتو واسه م فرشته جا نزن

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد ۱۳۸۶ساعت 7:58  توسط محمدرضا رستم پور | 

خداوند

ايوب صدايم مي زند

من

شناسنامه ام را بالا گرفته ام

كه نامم  محمد رضا ست

و سالهاست

كه حرف هيچكدام

در گوش ديگري كارساز نيست.

 

نظر خواهی

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت ۱۳۸۶ساعت 12:43  توسط محمدرضا رستم پور | 

v    نشاني

 در ضمن شعر های کوتاهم را در سایتکلاغبخوانید

 

خونه ي خدا كدوم وره›

از اين وره

از اون وره

كي بلده نشونيشو 

منو تا خونه ش ببره

مي گن بزرگه اون خونه

هر درش هم هزا ردره

ديدن این صاحب خونه

راس راسي خيلي محشره

راسته به دوستا ي خودش

خيلي خيلي سخت مي گيره؟

راسته دل عاشقاشو ريالي هم نمي خره؟

واسه اونا كه عاشق و دوست دارشن

تو راهشن تو كارشن

همه ش غم و درد سره؟!

واسه اون شاخه ي جوون

كه پنجه هاشو مي گيره

تا آسمونو بگيره

خودش يه عالم تبره؟!

كدوم وره كدوم وره

از اين وره از اون وره

مي خوام برم در خونه ش

اون خونه ي پر پنجره

اون خونه كه

مي شه جواب هر سئوالي رو گرفت

اون خونه كه كه هرچي به صاحبش بگي

زود نمي گه بگيرينش اين كافره!

شما كه روزه مي گيرين

هر جور نمازو بلدين

اون خونه رو نشون بدين

از اين وره از اون وره؟!

كدوم وره؟

مي خوام باهاش حرف بزنم

گلايه ها رو روكنم

 رو شونه هاش گريه كنم

گلايه كار مردا نيس؟!

گريه براي مرد بده؟!

خوب كدومه بد كدومه

بايد بهش زد و گذشت

اين ديگه سيم آخره!

چيزي ندارم ببازم

با بد و خوبش بسازم

فرشته هاشو نمي خوام

بريز بپاشو نمي خوام

فقط مي خوام ببينمش

مثل يه سيب بچينمش

مثل يه گل بوش بكشم

عاشق عطر تنشم

نه دنبال رد صداش

نه پي پيراهنشم

رد دعا مال شما

نذر و شفا مال شما

من خود خونه شو مي خوام

گريه روشونه شو مي خوام

كدوم وره كدوم وره

از اين وره از اون وره

 

 

نه مشهدي نه حاجي ام

حلاجي حلاجي ام!

هيچكي نشونيشو نگفت

حرفامو هيچكس نشنفت

هر جور نشوني رو دادن

هيچكي نگفت

توي رگ گردنمه

تو گريه هاي مادرم

تو خنده هاي دخترم

توي چشاي زنمه

نشو نيايي كه دادن

هريك يه جوري اشتباس

نشوني كه چي عرض كنم

دروغ قاطي شده با راس

نه! من اينا رو نمي خوام

اين دروغا رو نمي خوام

من خود خونه شو مي خوام

گريه رو شونه شو مي خوام

كدوم وره كدوم وره؟!

كدوم ورو ول بكنين

بزارين اين دل بپره

نترسونين

نگين بهش كه كافره

بزارينش

نگين بهش كه كافره

معروفه يا كه منكره

از اين وري بايد بره

از اون وري بايد بره

بزارين اين دل بپره                       

بزارين اين دل بپره!

 

 

نظر شما 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۸۶ساعت 11:56  توسط محمدرضا رستم پور | 

هو

 

از زخم ، از درد ، از عشق

 

نگاهي به مجموعه شعر از زبان زخمها سروده ي

 

محمدرضا رستم پور

 

 جلیل صفر بیگیجلیل صفربیگي

 

تمام درد من از زخم ، عشق و تنهايي است

كسي نبود در اين درد مشترك بگذر!

 

غزل  فارسي  با همه ي فراز و فرودهايش همچنان به عنوان قالبي پويا به حيات خويش ادامه مي دهدو  با اقبال شاعران و مخاطبان شعر فارسي مواجه مي باشد.

جريانهاي شعري  نيمايي و سپيد نه تنها غزل را تضعيف نكرده و به حاشيه نراندند بلكه به ظرفيتها و تواناييهاي اين قالب نيز افزوده و فضا را براي هنرنمايي بيشتر شاعران غزلسرا فراهم نمودند.

 نمي دانم اصطلاح غزل امروز تا چه اندازه درست است.آيا قيد امروز معنايي خاص را در پس پشت خويش دارد يا صرفا وجه تمايزي است براي غزل ديروز و امروز.كه غزل ديروز نيز خود جاي تفسير و تاويل دارد.

غزل پست مدرن، فراغزل، غزل سپيد، غزل خودكار و.... عناويني هستند كه چند صباحيست مطرح شده اند و پيروان آنها براي خود مانيفست و بيانه نيز دارند و هر كدام مشخصات خاصي را براي غزلشان بر مي شمرند.اما در واقع هيچ كدامشان چيز تازه اي نياورده و گلي بر سر ادبيات فارسي نزده اند.مجموع همه ي اين مانيفستها غزل امروز را تعريف مي كنند.

منوچهر نيستاني ، هوشنگ ابتهاج، نوذر پرنگ، حسين منزوي، عمران صلاحي، عليرضا طبايي، محمد سلماني ، سيمين بهبهاني ، محمد علي بهمني ، قيصر امين پور و تعدادي نامهاي آشناي ديگر در عرصه ي غزل امروز خود نمايي مي كنند.

غزل جوان امروز اما حكايتي ديگر دارد. از يكسو جواناني پرشور و با انگيزه در اين عرصه به فعاليت مشغولند كه آثاري در خور تامل در كارنامه ي ادبي خويش دارند و از سوي ديگر تعدادي از جوانان جوياي نام نيز به خلق آثاري در قالب غزل پرداخته اند كه از غزل تنها قالب آنرا دارند .

فرم گرايي محض در آثار اين دسته از شعراي جوان مشهود مي باشد و غلبه ي فرم بر محتوا  مهمترين نكته ايست كه در اين ارتباط مي شود متذكر شد.

استفاده از زبان گفتار از نكات بارز و برجسته ي غزل امروز است كه وجه اي خاص به آن بخشيده است اما استفاده ي بيش از حد و افراط در بكارگيري تعابير و اصطلاحات كوچه بازاري گاه غزل امروز را به سطحي نازل كشانده و فخامت و استواري شعر فارسي را زير سوال برده است.

نگاه زميني و سطحي به مقوله ي عشق و اروتيسم آشكار و بي پرده از آفتهاي ديگر غزل امروز جوان است كه گاه غزل را در هر دو حوزه ي صورت و معنا  به ابتذال مي كشد .

در اين ميان نو آوريهايي كه در عرصه ي وزن و قافيه صورت مي گيرد در صورتي كه بر مبناي زبان فارسي و در چارچوب آن باشد قابل توجه و تقدير است اما افتادن از انطرف بام، زبان غزل را دچار لكنت كرده و از زيبايي هاي ذاتي اين قالب كاسته است.

نكته ي مهم در غزل جوان امروز سطحي بودن و شعاري بودن اغلب غزلهاي سروده شده توسط شعراي جوان است كه به آفتي براي شعر اين قشر بدل شده است.

نمونه هاي بسياري در دسترس است كه به علت طولاني نشدن مقال از ذكر آنها صرفنظر مي كنم

 

اما مجموعه ي ( از زبان زخمها ) سروده ي شاعر جوان و پوياي ايلامي ،محمد رضا رستم پور، از مجموعه هاي قابل  اعتناي چاپ شده توسط شعراي جوان كشور است كه در اين مقال به اختصار نگاهي به غزليات اين مجموعه دارم.

رستم پور در اين مجموعه با ارائه ي غزلهايي زيبا و در خور تامل مجموعه اي خواندني را پيش روي ما مي گشايد كه مهمترين مشخصه ي آن تفكر است.

غزلها اغلب از ساختاري قدرتمند برخوردار بوده و داراي انسجام و استحكام خاصي هستند.

نو بودن زبان و نوسرايي ، استفاده از تركيبات و اصطلاحات جديد و امروزين ، تفكر يا محتواي برجسته  و قابل توجه، غزل رستم پور را خواندني و جذاب كرده است.

غزلهاي اين مجموعه داراي شناسنامه و مشخصه ي خاص زباني نيستند اما به هيچ وجه تحت تاثير زبان يا تفكري خاص سروده نشده اند و در سايه ي شاعري خاص قرار نگرفته اند كه گواه اين مطلب است كه رستم پور حرفهايي براي گفتن دارد.مساله اي كه در شعر شاعران جوان ما يا به فراموشي سپرده شده و يا دستكم گرفته شده است.

 

گذشتم از هوس سير ديدنت اي ماه

كه كور رحم و خسيس اند ابرهاي سياه

به نوشداروي چشم تو بي نيازم كرد

درنگ عمدي تقدير زيرك و خود خواه

غزل وهم وصل-ص 17

چرا در اين قفس آباد كس از پر نمي گويد

همه ديوار هم هستيم و كس از در نمي گويد

غزل ققنوسانه-ص 27

پر از اندوه يلدايي و زخم تيغ انكاريم

ولي مردانه خاموشيم و از ناله سبكباريم

از اين اطراف بوي التيامي بر نمي خيزد

چرا ما بي سبب از زخمهامان پرده برداريم

در اين سو دشنه ي ياران در آن سو كينه ي دشمن

نمي دانيم دلها را كدامين سوي بسپاريم

غزل يك حنجره فرياد- ص 35

مزن به زخم عميق دلم نمك بگذر!

تو را چه كار به اين خسته قاصدك بگذر

به جز غبار بر آن روزها نمي بيني

بر اين جزيره ي تنها مكش سرك بگذر!

چرا به شوق نگاه تو اعتماد كنم

مني كه خورده ام از سايه ام كلك بگذر!

غزل پل-ص -40

نه زخم خوردن تكراري مرا به گريه مي اندازد

كه اين تبسم اجباري مرا به گريه مي اندازد

نويد شيهه ي رخشي از فراز چاه نمي آيد

و هر شغاد دغل كاري مرا به گريه مي اندازد

در اين فضا كه پلنگانش هزار زخم به جان دارند

غروب كاذب كفتاري مرا به گريه مي اندازد

غزلنقاب – ص- 45

در اين مسير نشد جز نفاق سبز شود

و رنگ رابطه ي اين چراغ سبز شود

چه خاك موذي و تلخي ست خاك اين تقدير

كه هر چه وصل بكاري فراق سبز شود.

غزل مترسك-ص 55

عاطفه از ديگر عناصر اصلي غزل رستم پور است . عاطفه اي كه با  صميميتي مثال زدني مخاطب را به سمت غزل مي كشاند و حس قوي و تاثيرگذار شاعر رنگ و بويي خاص به اين نوع غزل مي دهد.

غزلهاي اين مجموعه يا داراي بار انديشه اي هستند ويا عاشقانه اند و عاطفي.و روح غزل فارسي نيز عشق است و عشق.

عشق اما در شعر رستم پور مضموني سطحي و اينجايي نيست و اگر هم در بعضي غزلها چنين وانمود شده به عشقي مقدس تبديل شده و جنبه هاي زميني آن تحت تاثير فضاسازي شاعر قرار گرفته است

 

و عشق اينكه دل از او به اشتياق مي افتد

بدون آنكه بخواهيم اتفاق مي افتد

اگرچه بار گراني است گر به دوش نباشد

مسير چشمه ي بودن به باتلاق مي افتد

هميشه وقت رسيدن به عمق معني نابش

گلوي واژه و جمله به اختناق مي افتد

چه حكمتي است خدايا كه بي بلاي وجودش

ميان زندگي و مرگ انطباق مي افتد

هنوز هيچ دلي پي نبرده است كه اين شور

چرا بي آنكه بخواهيم اتفاق مي افتد

غزل اتفاق-ص- 13

گمان نمي كنم اين دستها به هم برسند

دو دلشكسته ي در انزوا به هم برسند

ضريح و نذر رها كن بعيد مي دانم

دو دست دور به زور دعا به هم برسند

شكوه عشق به زير سوال خواهد رفت

و گرنه مي شود آسان دو تا به هم برسند

غزل شكوه عشق ص-11

قبول اينكه تو هفت آسمان سري از من

ولي نبايد اينگونه بگذري از من

چه مي شود كه عليرغم اين همه دشمن

به سينه ات بزني سنگ ديگري از من

غزل شوق آخر-ص21

بوي تنبور گرفته است غزلهاي مرا

بتكان كم كم ازاين خاك سراپاي مرا

شب كامل شدن قرص جنون است امشب

به سماع آر سكوت همه اعضاي مرا

ناز آن ناله ي مستانه و مولاناييت

كه نشان كرده پريشاني شبهاي مرا

غزل جنون –ص -29

دلي آورده ام آواز قناري ببرم

يعني از آنچه تو در حنجره داري ببرم

قيد جان را زده ام قصد دلت را دارم

آه اگر جان جهان را بگذاري ببرم

غزل ماهي ص-37

از كرامات نگاهت مددي ساخته ام

اينكه از صفر وجودم عددي ساخته ام

زان همه سنگ كه در راه من انداخته اي

بين سرخوردگي و شوق سدي ساخته ام

غزل صفر – ص-57

تنوع اوزان به كار گرفته شده در غزلهاي رستم پور نشان از تسلط او بر وزن دارد كه در اين مجموعه در يك وزن شاعر موفق به خلق دو فضاي مجزا و گاه متضاد مي شود. قافيه نيز در اكثر غزلها به درستي نشسته و زنگ خاص خود را دارد .

( دهان زخم) –درخت غزل-چشمه ي بودن- گوش هاي فلك- زخم هاي خيال- نوشداروي چشم- آينه ي درد- كوه غم –غزالان خوش لبخند- رسوم دلبري-شوق شدن- طغيان شدن- شط شگرف عشق-چنبره ي دنيا-تصوير عاشقي-قفس آباد-كينه ي خنجر- روح خاكستر- ساز خيال و..... بسياري تركيبات ديگر در اين مجموعه به چشم مي خورند كه فضايي امروزين و مدرن ندارند و به تركيباتي كليشه تبديل شده اند كه همين امر غزلها را در فضايي نئوكلاسيك نگه داشته است.

غزلهاي مسافر-هبوط-شيون-فرصتي آبي-يك حنجره فرياد-وسوسه وسراب از غزلهايي هستند كه فضايي قديمي تر دارند و شاعر مي توانست با صرفنظر از آنها فضاي مجموعه را يكدست تر مي كرد

 

 بخش پاياني ( از زبان زخمها ) را شعرهاي سپيد رستم پور تشكيل مي دهند كه با غزلهاي مجموعه همخواني زيادي ندارند.قوت و ساختار مستحكم اغلب غزلها باعث شده كه شعرهاي سپيد مجموعه به چشم نيايند .

 

به زعم نگارنده رستم پور مي تواند با جسارت بيشتر در فضاهاي جديد شعر فارسي نيز غور كند و از امكانات ساير قالبهاي شعر فارسي و نيز ساير هنرها در تقويت شعر خود بكوشد.فضاهايي كه رستم پور در غزلهاي عاشقانه اش به خوبي به آنها نزديك شده و غزلهايي به ياد ماندني سروده است.

غزلهاي اين مجموعه –جز چند غزل كه از نظر ساختاري و نوع نگاه و زبان با بقيه تفاوت دارند- از غزلهاي قابل تاملي هستند كه در اين سالها سروده شده و نويد شاعري انديشه ورز و نوگرا را مي دهند كه با درايتي كه از رستم پور سراغ دارم اسير موجهاي شعري گذرا نشده و روز به روز بالنده تر و پوياتر خواهد شد.انشا ء الله! 

معرفي كتاب از زبان زخم ها

نظر خواهی

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم بهمن ۱۳۸۵ساعت 18:58  توسط محمدرضا رستم پور | 

 

يك شعر كوتاه تازه

 

بهترين قصه ات را رو كن

پيش از آنكه

چشمان زغالي ات گل آلود شوند

پيش از آب شدن

مادر بزرگ دوست داشتني

مادر بزرگ برفي من!

 

با تشكر از لطفتان اگر  برايتان ممكن است نقد و نظر ها را در اين آدرس ارائه بدهيد

http://haftcheshme.persianblog.com

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم بهمن ۱۳۸۵ساعت 16:11  توسط محمدرضا رستم پور | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
تیر ۱۳۹۹
آبان ۱۳۹۲
فروردین ۱۳۹۲
آبان ۱۳۹۱
مهر ۱۳۹۱
شهریور ۱۳۹۱
خرداد ۱۳۹۱
اردیبهشت ۱۳۹۱
بهمن ۱۳۹۰
اردیبهشت ۱۳۹۰
بهمن ۱۳۸۹
دی ۱۳۸۹
آذر ۱۳۸۹
آبان ۱۳۸۹
شهریور ۱۳۸۹
آذر ۱۳۸۸
مهر ۱۳۸۸
خرداد ۱۳۸۸
اردیبهشت ۱۳۸۸
اسفند ۱۳۸۷
دی ۱۳۸۷
آبان ۱۳۸۷
شهریور ۱۳۸۷
مرداد ۱۳۸۷
خرداد ۱۳۸۷
فروردین ۱۳۸۷
بهمن ۱۳۸۶
آذر ۱۳۸۶
آبان ۱۳۸۶
مهر ۱۳۸۶
شهریور ۱۳۸۶
مرداد ۱۳۸۶
اردیبهشت ۱۳۸۶
فروردین ۱۳۸۶
بهمن ۱۳۸۵
نویسندگان
محمدرضا رستم پور
محمد رضا رستم پور
پیوندها
ئيلام ئاسو
آيه ي تاريكي
اتليس
اسلام انصاري فر
اهورا
با شعر از انسان
با وه يال
چه رداخ
امیر علیمرادیان
فرزاد بهزادي
دریای سرگردان
بيان عليرمايي
امجد ويسي
شعر هاي بهشتي
زمزمه هاي عاشقي
نقطه سر خط
معصومه شيخ مرادي
به تنهايي تكيه مي كنم
باران هاي اسيدي
شعر هاي شل سيلور استاين
سميه مهري
دختر كورد
پوريا عسكري
م -راهین
ریراجویباری
کیومرث مرادی
نيلوفرانه
پرستش در بي نيازي
عبد الجبار کاکایی
بهمن و ندا
هميشه فاصله اي هست
پرويز بگي
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM