![]() |
![]() |
|
| ادبی |
|
گلوله ها خيره به آسمان!....... پرنده شدنم را پيش از خودم حدس زده اند. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۸۶ساعت 14:4 توسط محمدرضا رستم پور |
|
|
v روح برفي يه چيزي از تو چشام داره فواره مي زنه اشك نيست ، اشك نمي تونه چشمو از جا بكنه يه چيزي اره شده فكرمو داره مي بره موريانه شده و روحمو داره مي خوره يه چيزي ديونه وار مشت مي زنه توي سرم يه چيزي كه نمي زاره تو رو از ياد ببرم تكه تكه شدن روحمو دارم مي بينم اوج فواره ي اندوهمو دارم مي بينم آره اين تب توئه كه داره آبم مي كنه متلاشيم مي كنه ، خوردو خرابم مي كنه بزا فواره بشه اندوه دوري از چشات بزا دنيا بدونه چه جوري آب شدم به پات واسه روح برفي من نگران نباش عزيز تشنه ي قهوه ي گرم چشمتم بريز...بريز واسه من چيزي نمونده نگران من نباش شعله شعله چشمتو رو تن برفي ام بپاش دست من تو دست تو خيلي تماشايي مي شه! عاشقانه آب شدن صحنه ي زيبايي مي شه! ........................................ كاش مي شد بخار نشم..... كه از از بالا ببينمت...... كاش مي شد همين حالا ، همين حالاببينمت |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم آذر ۱۳۸۶ساعت 10:22 توسط محمدرضا رستم پور |
|
|
نا گهان آينه اي شكست!........
مرگ اين روزها خيلي عادي است ، عادي تر از آنچه كه فكر مي كنيم. هر لحظه بايد منتظر خبر رفتن عزيز ديگري باشيم و هر لحظه آماده باش چشم ها براي گريه و دلها براي اندوه!مرگ قيصر امين پور نيز يكي از آن ناگهان ها بود كه منتظرش بودم مي دانستم خيلي وقت است كه با رفتن كنار آمده .صبح پيامي از ظاهر سارايي دريافت مي كنم : در گذشت كسي كه اول اسمش آخر نام عشق بود تسليت باد . گيج مي شوم آنقدر كه دم دست ترين وازه ها را انتخاب مي كنم و مي پرسم قيصر مرد؟و جواب مي دهند : نمرد به ابديت پيوست!حالا ديگر باورم شده، يكي از همكاران اداري كه شاعر هم نيست با شنيدن اين خبر صداي قرآن كامپيوترش را بلند مي كند و به احترام قيصر شعر ايران به قرآن گوش مي كند اينجاست كه خوشحال مي شوم از زنده بودن قيصر از اين كه در دل مردم جاگرفته و همه از رفتنش اندوهگين شده اند از اينكه قيصر با شعر هاي ماندگارش هرگز نمي ميرد .آخرين باري كه در دفتر شعر جوان ديدمش خيلي لبخند مي زد و لطيفه مي گفت و مي خنديد و طنز تلخي هم در كلامش موج مي زد اما انگار خودش هم مي دانست كه دارد مي رود و اين طنز و طنازي براي بي خيال شدن اين همه اندوه درون است. و آخرين شعر زيبايي كه از ش خواندم رباعي زيبا و نو آور ديشب باران قرار با پنجره داشت روبوسي آبدار با پنجره داشت چك چك چك ....چكار با پنجره داشت و همين ديروز بود كه جليل صفر بيگي برايم از شعر هاي قيصر مي خواند و من هي تاكيد مي كردم كه جليل جان اون رباعي ديشب باران...... رو بخوان انگار هر چي اين شعر را مي شنيدم و مي خواندم سير نمي شد م انگار به جليل هم يك جوري الهام شده بود كه شعر هاي قيصر را براي ديگران بخواند و حالا براي گريه كردن بهانه ا ي محكم تر ازقيصر نمي بينم اگر چه معتقدم قيصر تازه دارد زندگي را آغاز مي كند و در دل مردم امانتدارش پردوام تر مي شود.پروازش را از خاطر نبريم و يادش گرامي باد. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم آبان ۱۳۸۶ساعت 9:53 توسط محمدرضا رستم پور |
|
|
سه شعر کوتاه
۱ با بالهاي مقوايي بر اوج گرفتنم مي بالم اما اين نخ..... آه اين نخ........ روياي پرنده شدنم را به زمين گره زده است ۲ هرلحظه زيبايي تازه تري رو مي كند اما... لو نمي دهد تو چقدر دوستم داري مي ترسد بميرم زندگي دلسوز |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم مهر ۱۳۸۶ساعت 8:5 توسط محمدرضا رستم پور |
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم شهریور ۱۳۸۶ساعت 8:20 توسط محمدرضا رستم پور |
|
|
نام من محمد رضاس منو ايوب صدا نزن ديگه طاقت ندارم خدا ، تو رو خدا نزن حالا كه آخر تلخيامونه خدايي كن ديگه دس به قسمت شيرين ماجرا نزن هفت پشتم به ايوب نمي رسه با ور بكن اين شناسنا مه رو مي بيني تو اين دستا؟، نزن به پرنده هاي اندوهت بگو دس بكشن روسپاه دلخوشيم ديگه از اين سنگا نزن پشت سر لشكر اندوه رو به رو شط سقو ط خيلي دستام خاليه حرفي به جز عصا نزن روحم از نعره ي ابليس داره كم كم تا مي شه با من قاطي خاك حرف فرشته ها نزن من خودم همين جوري تحملم سر اومد تو ديگه شيطانتو واسه م فرشته جا نزن
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم مرداد ۱۳۸۶ساعت 7:58 توسط محمدرضا رستم پور |
|
|
خداوند ايوب صدايم مي زند من شناسنامه ام را بالا گرفته ام كه نامم محمد رضا ست و سالهاست كه حرف هيچكدام در گوش ديگري كارساز نيست.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه ششم اردیبهشت ۱۳۸۶ساعت 12:43 توسط محمدرضا رستم پور |
|
|
v نشاني خونه ي خدا كدوم وره› از اين وره از اون وره كي بلده نشونيشو منو تا خونه ش ببره مي گن بزرگه اون خونه هر درش هم هزا ردره ديدن این صاحب خونه راس راسي خيلي محشره راسته به دوستا ي خودش خيلي خيلي سخت مي گيره؟ راسته دل عاشقاشو ريالي هم نمي خره؟ واسه اونا كه عاشق و دوست دارشن تو راهشن تو كارشن همه ش غم و درد سره؟! واسه اون شاخه ي جوون كه پنجه هاشو مي گيره تا آسمونو بگيره خودش يه عالم تبره؟! كدوم وره كدوم وره از اين وره از اون وره مي خوام برم در خونه ش اون خونه ي پر پنجره اون خونه كه مي شه جواب هر سئوالي رو گرفت اون خونه كه كه هرچي به صاحبش بگي زود نمي گه بگيرينش اين كافره! شما كه روزه مي گيرين هر جور نمازو بلدين اون خونه رو نشون بدين از اين وره از اون وره؟! كدوم وره؟ مي خوام باهاش حرف بزنم گلايه ها رو روكنم رو شونه هاش گريه كنم گلايه كار مردا نيس؟! گريه براي مرد بده؟! خوب كدومه بد كدومه بايد بهش زد و گذشت اين ديگه سيم آخره! چيزي ندارم ببازم با بد و خوبش بسازم فرشته هاشو نمي خوام بريز بپاشو نمي خوام فقط مي خوام ببينمش مثل يه سيب بچينمش مثل يه گل بوش بكشم عاشق عطر تنشم نه دنبال رد صداش نه پي پيراهنشم رد دعا مال شما نذر و شفا مال شما من خود خونه شو مي خوام گريه روشونه شو مي خوام كدوم وره كدوم وره از اين وره از اون وره نه مشهدي نه حاجي ام حلاجي حلاجي ام! هيچكي نشونيشو نگفت حرفامو هيچكس نشنفت هر جور نشوني رو دادن هيچكي نگفت توي رگ گردنمه تو گريه هاي مادرم تو خنده هاي دخترم توي چشاي زنمه نشو نيايي كه دادن هريك يه جوري اشتباس نشوني كه چي عرض كنم دروغ قاطي شده با راس نه! من اينا رو نمي خوام اين دروغا رو نمي خوام من خود خونه شو مي خوام گريه رو شونه شو مي خوام كدوم وره كدوم وره؟! كدوم ورو ول بكنين بزارين اين دل بپره نترسونين نگين بهش كه كافره بزارينش نگين بهش كه كافره معروفه يا كه منكره از اين وري بايد بره از اون وري بايد بره بزارين اين دل بپره بزارين اين دل بپره!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۸۶ساعت 11:56 توسط محمدرضا رستم پور |
|
|
هو
از زخم ، از درد ، از عشق
نگاهي به مجموعه شعر از زبان زخمها سروده ي
محمدرضا رستم پور
جلیل صفر بیگیجلیل صفربیگي
تمام درد من از زخم ، عشق و تنهايي است كسي نبود در اين درد مشترك بگذر! غزل فارسي با همه ي فراز و فرودهايش همچنان به عنوان قالبي پويا به حيات خويش ادامه مي دهدو با اقبال شاعران و مخاطبان شعر فارسي مواجه مي باشد. جريانهاي شعري نيمايي و سپيد نه تنها غزل را تضعيف نكرده و به حاشيه نراندند بلكه به ظرفيتها و تواناييهاي اين قالب نيز افزوده و فضا را براي هنرنمايي بيشتر شاعران غزلسرا فراهم نمودند. نمي دانم اصطلاح غزل امروز تا چه اندازه درست است.آيا قيد امروز معنايي خاص را در پس پشت خويش دارد يا صرفا وجه تمايزي است براي غزل ديروز و امروز.كه غزل ديروز نيز خود جاي تفسير و تاويل دارد. غزل پست مدرن، فراغزل، غزل سپيد، غزل خودكار و.... عناويني هستند كه چند صباحيست مطرح شده اند و پيروان آنها براي خود مانيفست و بيانه نيز دارند و هر كدام مشخصات خاصي را براي غزلشان بر مي شمرند.اما در واقع هيچ كدامشان چيز تازه اي نياورده و گلي بر سر ادبيات فارسي نزده اند.مجموع همه ي اين مانيفستها غزل امروز را تعريف مي كنند. منوچهر نيستاني ، هوشنگ ابتهاج، نوذر پرنگ، حسين منزوي، عمران صلاحي، عليرضا طبايي، محمد سلماني ، سيمين بهبهاني ، محمد علي بهمني ، قيصر امين پور و تعدادي نامهاي آشناي ديگر در عرصه ي غزل امروز خود نمايي مي كنند. غزل جوان امروز اما حكايتي ديگر دارد. از يكسو جواناني پرشور و با انگيزه در اين عرصه به فعاليت مشغولند كه آثاري در خور تامل در كارنامه ي ادبي خويش دارند و از سوي ديگر تعدادي از جوانان جوياي نام نيز به خلق آثاري در قالب غزل پرداخته اند كه از غزل تنها قالب آنرا دارند . فرم گرايي محض در آثار اين دسته از شعراي جوان مشهود مي باشد و غلبه ي فرم بر محتوا مهمترين نكته ايست كه در اين ارتباط مي شود متذكر شد. استفاده از زبان گفتار از نكات بارز و برجسته ي غزل امروز است كه وجه اي خاص به آن بخشيده است اما استفاده ي بيش از حد و افراط در بكارگيري تعابير و اصطلاحات كوچه بازاري گاه غزل امروز را به سطحي نازل كشانده و فخامت و استواري شعر فارسي را زير سوال برده است. نگاه زميني و سطحي به مقوله ي عشق و اروتيسم آشكار و بي پرده از آفتهاي ديگر غزل امروز جوان است كه گاه غزل را در هر دو حوزه ي صورت و معنا به ابتذال مي كشد . در اين ميان نو آوريهايي كه در عرصه ي وزن و قافيه صورت مي گيرد در صورتي كه بر مبناي زبان فارسي و در چارچوب آن باشد قابل توجه و تقدير است اما افتادن از انطرف بام، زبان غزل را دچار لكنت كرده و از زيبايي هاي ذاتي اين قالب كاسته است. نكته ي مهم در غزل جوان امروز سطحي بودن و شعاري بودن اغلب غزلهاي سروده شده توسط شعراي جوان است كه به آفتي براي شعر اين قشر بدل شده است. نمونه هاي بسياري در دسترس است كه به علت طولاني نشدن مقال از ذكر آنها صرفنظر مي كنم اما مجموعه ي ( از زبان زخمها ) سروده ي شاعر جوان و پوياي ايلامي ،محمد رضا رستم پور، از مجموعه هاي قابل اعتناي چاپ شده توسط شعراي جوان كشور است كه در اين مقال به اختصار نگاهي به غزليات اين مجموعه دارم. رستم پور در اين مجموعه با ارائه ي غزلهايي زيبا و در خور تامل مجموعه اي خواندني را پيش روي ما مي گشايد كه مهمترين مشخصه ي آن تفكر است. غزلها اغلب از ساختاري قدرتمند برخوردار بوده و داراي انسجام و استحكام خاصي هستند. نو بودن زبان و نوسرايي ، استفاده از تركيبات و اصطلاحات جديد و امروزين ، تفكر يا محتواي برجسته و قابل توجه، غزل رستم پور را خواندني و جذاب كرده است. غزلهاي اين مجموعه داراي شناسنامه و مشخصه ي خاص زباني نيستند اما به هيچ وجه تحت تاثير زبان يا تفكري خاص سروده نشده اند و در سايه ي شاعري خاص قرار نگرفته اند كه گواه اين مطلب است كه رستم پور حرفهايي براي گفتن دارد.مساله اي كه در شعر شاعران جوان ما يا به فراموشي سپرده شده و يا دستكم گرفته شده است. گذشتم از هوس سير ديدنت اي ماه كه كور رحم و خسيس اند ابرهاي سياه به نوشداروي چشم تو بي نيازم كرد درنگ عمدي تقدير زيرك و خود خواه غزل وهم وصل-ص 17 چرا در اين قفس آباد كس از پر نمي گويد همه ديوار هم هستيم و كس از در نمي گويد غزل ققنوسانه-ص 27 پر از اندوه يلدايي و زخم تيغ انكاريم ولي مردانه خاموشيم و از ناله سبكباريم از اين اطراف بوي التيامي بر نمي خيزد چرا ما بي سبب از زخمهامان پرده برداريم در اين سو دشنه ي ياران در آن سو كينه ي دشمن نمي دانيم دلها را كدامين سوي بسپاريم غزل يك حنجره فرياد- ص 35 مزن به زخم عميق دلم نمك بگذر! تو را چه كار به اين خسته قاصدك بگذر به جز غبار بر آن روزها نمي بيني بر اين جزيره ي تنها مكش سرك بگذر! چرا به شوق نگاه تو اعتماد كنم مني كه خورده ام از سايه ام كلك بگذر! غزل پل-ص -40 نه زخم خوردن تكراري مرا به گريه مي اندازد كه اين تبسم اجباري مرا به گريه مي اندازد نويد شيهه ي رخشي از فراز چاه نمي آيد و هر شغاد دغل كاري مرا به گريه مي اندازد در اين فضا كه پلنگانش هزار زخم به جان دارند غروب كاذب كفتاري مرا به گريه مي اندازد غزلنقاب – ص- 45 در اين مسير نشد جز نفاق سبز شود و رنگ رابطه ي اين چراغ سبز شود چه خاك موذي و تلخي ست خاك اين تقدير كه هر چه وصل بكاري فراق سبز شود. غزل مترسك-ص 55 عاطفه از ديگر عناصر اصلي غزل رستم پور است . عاطفه اي كه با صميميتي مثال زدني مخاطب را به سمت غزل مي كشاند و حس قوي و تاثيرگذار شاعر رنگ و بويي خاص به اين نوع غزل مي دهد. غزلهاي اين مجموعه يا داراي بار انديشه اي هستند ويا عاشقانه اند و عاطفي.و روح غزل فارسي نيز عشق است و عشق. عشق اما در شعر رستم پور مضموني سطحي و اينجايي نيست و اگر هم در بعضي غزلها چنين وانمود شده به عشقي مقدس تبديل شده و جنبه هاي زميني آن تحت تاثير فضاسازي شاعر قرار گرفته است و عشق اينكه دل از او به اشتياق مي افتد بدون آنكه بخواهيم اتفاق مي افتد اگرچه بار گراني است گر به دوش نباشد مسير چشمه ي بودن به باتلاق مي افتد هميشه وقت رسيدن به عمق معني نابش گلوي واژه و جمله به اختناق مي افتد چه حكمتي است خدايا كه بي بلاي وجودش ميان زندگي و مرگ انطباق مي افتد هنوز هيچ دلي پي نبرده است كه اين شور چرا بي آنكه بخواهيم اتفاق مي افتد غزل اتفاق-ص- 13 گمان نمي كنم اين دستها به هم برسند دو دلشكسته ي در انزوا به هم برسند ضريح و نذر رها كن بعيد مي دانم دو دست دور به زور دعا به هم برسند شكوه عشق به زير سوال خواهد رفت و گرنه مي شود آسان دو تا به هم برسند غزل شكوه عشق ص-11 قبول اينكه تو هفت آسمان سري از من ولي نبايد اينگونه بگذري از من چه مي شود كه عليرغم اين همه دشمن به سينه ات بزني سنگ ديگري از من غزل شوق آخر-ص21 بوي تنبور گرفته است غزلهاي مرا بتكان كم كم ازاين خاك سراپاي مرا شب كامل شدن قرص جنون است امشب به سماع آر سكوت همه اعضاي مرا ناز آن ناله ي مستانه و مولاناييت كه نشان كرده پريشاني شبهاي مرا غزل جنون –ص -29 دلي آورده ام آواز قناري ببرم يعني از آنچه تو در حنجره داري ببرم قيد جان را زده ام قصد دلت را دارم آه اگر جان جهان را بگذاري ببرم غزل ماهي ص-37 از كرامات نگاهت مددي ساخته ام اينكه از صفر وجودم عددي ساخته ام زان همه سنگ كه در راه من انداخته اي بين سرخوردگي و شوق سدي ساخته ام غزل صفر – ص-57 تنوع اوزان به كار گرفته شده در غزلهاي رستم پور نشان از تسلط او بر وزن دارد كه در اين مجموعه در يك وزن شاعر موفق به خلق دو فضاي مجزا و گاه متضاد مي شود. قافيه نيز در اكثر غزلها به درستي نشسته و زنگ خاص خود را دارد . ( دهان زخم) –درخت غزل-چشمه ي بودن- گوش هاي فلك- زخم هاي خيال- نوشداروي چشم- آينه ي درد- كوه غم –غزالان خوش لبخند- رسوم دلبري-شوق شدن- طغيان شدن- شط شگرف عشق-چنبره ي دنيا-تصوير عاشقي-قفس آباد-كينه ي خنجر- روح خاكستر- ساز خيال و..... بسياري تركيبات ديگر در اين مجموعه به چشم مي خورند كه فضايي امروزين و مدرن ندارند و به تركيباتي كليشه تبديل شده اند كه همين امر غزلها را در فضايي نئوكلاسيك نگه داشته است. غزلهاي مسافر-هبوط-شيون-فرصتي آبي-يك حنجره فرياد-وسوسه وسراب از غزلهايي هستند كه فضايي قديمي تر دارند و شاعر مي توانست با صرفنظر از آنها فضاي مجموعه را يكدست تر مي كرد بخش پاياني ( از زبان زخمها ) را شعرهاي سپيد رستم پور تشكيل مي دهند كه با غزلهاي مجموعه همخواني زيادي ندارند.قوت و ساختار مستحكم اغلب غزلها باعث شده كه شعرهاي سپيد مجموعه به چشم نيايند . به زعم نگارنده رستم پور مي تواند با جسارت بيشتر در فضاهاي جديد شعر فارسي نيز غور كند و از امكانات ساير قالبهاي شعر فارسي و نيز ساير هنرها در تقويت شعر خود بكوشد.فضاهايي كه رستم پور در غزلهاي عاشقانه اش به خوبي به آنها نزديك شده و غزلهايي به ياد ماندني سروده است. غزلهاي اين مجموعه –جز چند غزل كه از نظر ساختاري و نوع نگاه و زبان با بقيه تفاوت دارند- از غزلهاي قابل تاملي هستند كه در اين سالها سروده شده و نويد شاعري انديشه ورز و نوگرا را مي دهند كه با درايتي كه از رستم پور سراغ دارم اسير موجهاي شعري گذرا نشده و روز به روز بالنده تر و پوياتر خواهد شد.انشا ء الله! نظر خواهی |
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم بهمن ۱۳۸۵ساعت 18:58 توسط محمدرضا رستم پور |
|
|
يك شعر كوتاه تازه
بهترين قصه ات را رو كن پيش از آنكه چشمان زغالي ات گل آلود شوند پيش از آب شدن مادر بزرگ دوست داشتني مادر بزرگ برفي من!
با تشكر از لطفتان اگر برايتان ممكن است نقد و نظر ها را در اين آدرس ارائه بدهيد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم بهمن ۱۳۸۵ساعت 16:11 توسط محمدرضا رستم پور |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نویسندگان |
|
محمدرضا رستم پور محمد رضا رستم پور |
|
RSS
|